
صبح ها عرق میریزم شب ها اشک میریزم صبح ها عرق میریزم به خاطر اجبار شب ها اشک میریزم به خاطر آینده ایی که دارد تباه میشود به خاطر همان اجبار و سختترین فکر ممکن این است که این اجبار تمام شدنی نیست .. مثل میخی شده ام که تا کامل در دیوار فرو نرود و حرکتی نداشته باشد باید فشار های چکش را تحمل کند شده ام بد .. شده ام بدبخت .. شده ام هر چیزی که پسوند بد را دارد خدایا ... خدا....هستی ؟؟ واقعا هستی خدا ؟؟ خدایا امشب سر راه برگشت به خانه با همان دست هایی که داخل ظرف های سیمان پوستش کنده شده بود به گوشت رسیده بود و میسوخت با همان چشم هایی که خستگی درونشان موج میزد و مثل همیشه پر از اشک بود با همان ...
ادامه مطلب