
دلم شده مثل یک استخوان توخالی یک دلخوشی پوشالی نمیدانم هنوز میخوانی ام یا نه من که هنوز مینویسم... خبرت بدهم که درتمامی دیوارهای شهر نوشتم کجایی نوشتم کجایم اما سروصدای باران های اسفند مگر گذاشت صدایت...
ادامه مطلب
آخرین فریاد ها را زد و به خواب رفت وجودی که نمیتوانست خودش را انسان بنامد پتو را بغل گرفت، نزدیک صبح بود پاهایش را دراز کرد..خورد به نامه هایی که نوشته بود ولی هیچوقت خوانده نمیشدند انگار دوباره داستا...
ادامه مطلب
تو یه اتاق خالی و تاریک دو تایی تک و تنها نشسته بودیم بهش گفتم عاشقتم گفتش چون تنهایی عاشقمی .. به جای من هر کسی بود بازم میگفتی عاشقتم گفت و نفهمید که بیرون اون اتاق تاریک ، سالن انتظار بود و پشت در میلیون ها نفر منتظر بودن تا یک لحظه فقط وارد شن :) ربات - بهش خیلی فکر کن :) ...
ادامه مطلب