
کوچک بودم همیشه آرزویم این بود که کفش های پدرم اندازه پاهای من شود دوست داشتم بزرگ شوم بزرگ که شدم نه از کفش های پدری اثری بود نه از خود پدر اثری بود نه از آن همه جذابیت هایی که بزرگ بودن دارد بزرگ که شدم اعتقاداتم روز به روز کم رنگ تر شد دیگر برای هیئت در روز های عاشورا طبل نزدم .. دیگر شب های قدر بیدار نماندم دیگر نمازهایم سر وقت نبود بزرگ که شدم خیلی بد شدم ... خیلی از خودم که خوب و پا...
ادامه مطلب
بدترین اشتباه من این بود که بد شدم بد شدم و این عمق فاجعه بود عمق تاریکی های دلم خب بچه بودم نمیدانستم بد که باشم افتخار نیست .. آزادی نیست .. رهایی نیست بد که باشم راه برگشتی نیست .. جبرانی نیست .. شادی نیست بد شدم و این کل سهم من از زندگی بود. ربات. ...
ادامه مطلب