
هستم. نمیخوام بنویسم. هیچی نمیخوام. یه زمانی اول دبستان که بودم معلم میگفت "و" خواهر رو چرا نمیذاری؟ میگفتم وقتی خونده نمیشه چرا بذارم؟ و... بخوانید...
ادامه مطلب
اتفاقی یاد یه چیزی افتادم! یکی از دوستای قدیمیم یه بار یه استوری گذاشته بود و گفته بود که ریپلای کن تا حسم در موردت رو بهت بگم. و در مورد گفته بود "جنگجوی واقعی!" و من این روزا جز جنگیدن کار دیگه ای بلد نیستم...کار دیگه ای انجام نمیدم... تراپیستم میگه بعضی وقتا جنگیدن یعنی توی تله زندگی افتادی و این بده اما من 26 ساله دارم میجنگم... این چند روزه دلم تنگ شد برات، دلت تنگ شد برام و دلم گرمه بهت...نمیدونم چرا ولی من هنوز دلم گرمه بهت... انقدر روزای بد داشتم که این روزا، روزای خوب محسوب میشه برام. بخوانید...
ادامه مطلب
لباسی که با هم ست خریده بودیم، یه لکه رنگ داشت که مایع سفید کننده ریختم روش پاک بشه، وقتی پاک شد، خیلی گذشته بود ازش. آبجیم گفت باید بشوری که مایع سفید کننده توش نمونه اسیدیه. برداشت بشوره و چون خیلی ازش گذشته بود لباسه پاره شد... من که نمیدونستم نباید زیاد نذارم توی سفید کننده... کسی هم نبود بهم بگه... منتظرم لباسه خشک بشه و تا کنم بذارم کنار بقیه چیزایی که ازت دارم... دلم گرفت یکم... خب اگر تو بودی، قطعا اینطوری نمیشد... دلم برات تنگ شد بعد از کلاس بهت پیام دادم... بازم تهش قشنگ شد... بهم یه حرفی زدی... امیدوارم کرد... نمیدونم حالم بده یا خوب، نمیدونم هیچی... فقط میدونم امشب میخوام قرص بخورم... از همونا که نمیذاشتی بخورم :) بخوانید...
ادامه مطلب
قبل اینکه بخوام بیام و هفته نویس شماره 5 رو بنویسم، داشتم به این فکر میکردم خیلی بده که اینجا همش شده هفته نویس! مثل زندگی من که همش شده مشکل! چیز زیادی ندارم بگم فقط برین اینو گوش بدین: Beyond The Black - My God is Dead :) کمی از این موزیک: I walked across the desert a thousand milesAnd every second cost to me a thousand livesAnd I close my eyes, and I pay the priceWhen all of nature's beauties wore off and diedYou promised me the heavens will make it rightAnd I closed my eyes and trusted your lies...
ادامه مطلب
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...
ادامه مطلب
باران شدیدی میبارد من پاهایم را مچاله کردم .. روی تختم نشسته ام چشمانم بسته گذشته را مرور میکنم گاهی رعد و برق میزند و همه چیز از سرم میپرد اما دوباره همه چیز را کنار هم میذارم مهره ها را میچینم هر چقدر حساب کتاب میکنم باز هم من باید برنده میشد...
ادامه مطلب
امروز یعنی 5 آذر باز آزمون داشتیم و طبق معمول من کم کاری کردم تلاش زیادی نکردم...نمیدونم چرا اینطوریه... خخ وقتی داشتم از سر جلسه برمیگشتم..هندزفری تو گوش و با خودم حرف میزدم که خب مثلا چه توقعی داری ؟! نه واقعا میخوای 5000 شی با این طرز خوندن ؟! واقعا قانع شدم که تلاش کنم و بیشتر وبیشتر درس بخونم هفته بعد...آزمون بعد...دیگر از من ندای ناامیدی نشنو...از من کم کاری نبین قول ... اونطوری نگام نکنید ! دیگه همچین کارنامه ایی نمیبینید !!! آقای ربات - قول دادم......
ادامه مطلب
دو روز مانده به تولدت باشد باورت شود تمام بودن ها بی جهت باشد در شب بارانی مولودت باز هم اشک مهمان هماره ی چشمت باشد 12 آبان 1395 غمگینم...از این که 6570 روز را بی جهت گذراندم خدایا حواست به من هست؟؟؟ آقای ربات - 6570...
ادامه مطلب
امروز اولین روز از ادامه عمر من است و از 6750 روزی که کابوس وارانه گذراندم خیلی فرق دارد از امروز به بعد باید طوری دیگر زندگی کنم من نمیخواهم دیگر آن آدم افسرده و اندوهگین گوشه اتاق باشم که همیشه دم از بی کسی میزند من خدا را دارم من او را دارم چه چیزی بهتر از این ؟ چه تیمی بهتر از این ؟ من زندگی را دارم... پس امروز روز اول من از ادامه زندگی به طور دیگر یک شکل بهتر است آقای ربات - SOL 01...
ادامه مطلب
چرا دیروز اینطوری شده ؟! توی یک روز 1500 تا نمایش داشتم همه آمارهام بهم ریخته نمودار ها کوچیک شدن... چرا اینقدر یهویی و بی خبر آخه ...!!!...
ادامه مطلب