خرید بک لینک
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:

<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: جمعه 17 آذر 1402 ساعت: 17:52

هستم.

نمیخوام بنویسم.

هیچی نمیخوام.

یه زمانی اول دبستان که بودم معلم میگفت "و" خواهر رو چرا نمیذاری؟ میگفتم وقتی خونده نمیشه چرا بذارم؟

و...

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: چهارشنبه 17 آبان 1402 ساعت: 18:07

اوکی...

باید خودمو جمع و جور کنم...

و تصمیم درستی بگیرم. تصمیم درست اینه که هر طور شده، امسال من باید کنکورم رو قبول بشم. برای میم، برای خودم، برای ادامه آینده، برای زندگی بهتر، برای دور شدن از شهری که ازش متنفرم، برای تموم شدن حسرت های الانم، برای اینکه زندگی کردن دیر نشه. نباید یادم بره. توی بدترین حالت های افسردگی هم نباید یادم بره.

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: چهارشنبه 17 آبان 1402 ساعت: 18:07

حس میکنم تمامِ زندگیم از وقتی تو نیستی، واستاده. عمیقا نیاز دارم باشی. عمیقا نیاز دارم به حرکت کردن. عمیقا میدونم اگر کاری نکنم برای خودم، چی پیش رومه و این خیلی ترسناکه که بدون تو من توانایی حرکت کردن رو از دست دادم. یعنی پا میشم حرکت کنم یه چیزی منو یاد تو میندازه و باز میوفتم. عمیقا کاش میدونستی این حال چطوریه و امشب من عمیقا به بی معرفت بودن تو دارم فکر میکنم.

چند شب دیگه تولدم نزدیکه. میترسم...

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: چهارشنبه 17 آبان 1402 ساعت: 18:07

من یه آدمم و یه دنیا مسئولیت... قبلنا تصور میکردم من و تو، رو به روی این کره خاکی واستادیم. فکر میکردم هر چی هم پیش بیاد با همیم ولی الان انگار تو هم قاطی اون کره خاکی شدی. و چقدر خسته ام... از این همه به دوش کشیدن این همه باری که شاید خیلیاش هم به من مربوط نباشه... شاید خیلیاش از سر بدشانسی افتاده رو دوش من! شاید خیلیاش از سر بی عدالتی دنیاس... من خسته ام. کاش بودی و توی تحمل این چیزا کمکم میکردی. کاش بودی تا من تنهایی زندگی کردن رو یاد نگیرم... آخ این فکر تلخیه... ادامه اش نمیدم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: پنجشنبه 4 آبان 1402 ساعت: 23:18

قرار بود که زور ما از همه چی بیشتر باشه... ببین به کجا رسید..

افتادم پشت سیستم، له و مرده... کمی زنده البته.. اما نه... کاملا مرده... دلم از همه چی پره.

چقدر روزای بدیه...

چقدر امروز روز بدی بود...

چقدر...

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: پنجشنبه 4 آبان 1402 ساعت: 23:18

یه دوست وبلاگی داشتم خیلی قدیما... امیدوارم هر جا که هست حالش خوب باشه... یه نوشته داشت که اینطوری شروع شده بود "به یک معجزه نیازمندیم..." الان یهویی یادش افتادم و دارم به این فکر میکنم چقدر منم این روزا شدیدا به یه معجزه نیاز دارم... یه قدم... فقط یه کار... فقط یه چیزی خود به خود درست بشه... این روزا خستگی تمام این سالها مونده به جونم... حس و حال هیچی نیست... میدونم بازم باید از فردا شروع کنم ولی برای چی...؟ هنوز دیر نیست؟ این سوال مدام داره تو ذهنم تکرار میشه و من، این روزا، حوالی نزدیک به تولدم، دارم یه جای ناشناخته ای دفن میشم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: پنجشنبه 4 آبان 1402 ساعت: 23:18

روز 22 رو با قدرت شروع کردم. با حس اینکه من امسال باید به هر چیزی که میخوام برسم. این اون ذهنیت پرتوقعی که تراپیستم میگه نیست. چون قرار نیست من یک ساله به همه چی برسم! خیلی چیزا رو از خیلی وقت پیش کاشتم و الان وقت برداشته... فقط میدونی... کاش تو هم یکم باورم داشتی و بودی :) ای بابا :) نزول انگیزه و حس مثبت توی نوشته رو حس کردین؟! امروز توی اسنپ یه سرهنگ بازنشسته ای بود، که رفتیم اول پسرش رو برد یه جا... یکم حسودیم شد به اینکه من این حس حمایت کننده رو هیچوقت حس نکردم و نمیکنم متاسفانه! ولش.. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1402 ساعت: 16:24

اتفاقی یاد یه چیزی افتادم! یکی از دوستای قدیمیم یه بار یه استوری گذاشته بود و گفته بود که ریپلای کن تا حسم در موردت رو بهت بگم. و در مورد گفته بود "جنگجوی واقعی!" و من این روزا جز جنگیدن کار دیگه ای بلد نیستم...کار دیگه ای انجام نمیدم... تراپیستم میگه بعضی وقتا جنگیدن یعنی توی تله زندگی افتادی و این بده اما من 26 ساله دارم میجنگم... این چند روزه دلم تنگ شد برات، دلت تنگ شد برام و دلم گرمه بهت...نمیدونم چرا ولی من هنوز دلم گرمه بهت... انقدر روزای بد داشتم که این روزا، روزای خوب محسوب میشه برام. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1402 ساعت: 16:24

اگه یه روزی رفتم جنگ، برات نامه مینویسم و برای تمام لحظاتی که برای من ساختی، ازت تشکر میکنم. برای اینکه هیجانی ترین روزها رو برام رقم زدی. برای اینکه یه مدتی (حتی محدود) منو طوری دوست داشتی که تو این دنیا خیلی کمیابه و همینطور برای اینکه بودی تا بی نهایت بی نهایت دوسِت داشته باشم... برای اینکه تو باعث شدی من خودمو هر روز یه پله ببرم بالا تر. برای اینکه کاری کردی من پا روی ترس هام بذارم. برای اینکه بهم بال دادی تا پرواز کنم. ازت تشکر میکنم بابت اینکه همیشه حواست بود، همیشه به موقع بودی... اره... اگر رفتم جنگ... جنگ البته چیز خوبی نیست... اما اگر مجبور شدی باید بری تا خاتمه اش بدی. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1402 ساعت: 16:24

تا تو باشی، همه چی هست... انقدر روی این سیاره غبار نشسته که شاید حرفای منو باور نکنی چون هیچوقتِ هیچوقت از دلم خبردار نمیشی که چقدر توش عزیزی! چقدر فقط تویی! من امروز رو با لبخند گذروندم چون با چند کلمه حرف زدن با تو شروع شد... البته به نظرم نباید وجود یه آدم برات مهم و سرنوشت ساز باشه! این خیلی خوبه ها... اما این قدرتی که بهش میده تا اگر نباشه تو نباشی، یا اگر خبردار بشه چقدر بهش وابسته ای، خب... تجربه ثابت کرده که از این احساسات سواستفاده میشه... بیا تو اینطوری نباش (لااقل تو ذهن من که اینطوری نیستی.) همین... امروز با لبخند سر شد... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: يکشنبه 16 مهر 1402 ساعت: 19:40

امروز رفته بودیم قبرستون. 

داشتم فکر میکردم اگه همین الان بمیرم برم تو یکی ازین قبرا واقعا تو حالم فرقی نداره.

نه این که زندگیم کسل کننده باشه یا هرچی.

ولی احساس میکنم اگه قراره تهش راهمون بیفته به اینجا، این همه سرگردونی پس چرا؟

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: يکشنبه 16 مهر 1402 ساعت: 19:40

لباسی که با هم ست خریده بودیم، یه لکه رنگ داشت که مایع سفید کننده ریختم روش پاک بشه، وقتی پاک شد، خیلی گذشته بود ازش. آبجیم گفت باید بشوری که مایع سفید کننده توش نمونه اسیدیه. برداشت بشوره و چون خیلی ازش گذشته بود لباسه پاره شد... من که نمیدونستم نباید زیاد نذارم توی سفید کننده... کسی هم نبود بهم بگه... منتظرم لباسه خشک بشه و تا کنم بذارم کنار بقیه چیزایی که ازت دارم... دلم گرفت یکم... خب اگر تو بودی، قطعا اینطوری نمیشد... دلم برات تنگ شد بعد از کلاس بهت پیام دادم... بازم تهش قشنگ شد... بهم یه حرفی زدی... امیدوارم کرد... نمیدونم حالم بده یا خوب، نمیدونم هیچی... فقط میدونم امشب میخوام قرص بخورم... از همونا که نمیذاشتی بخورم :) ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: يکشنبه 16 مهر 1402 ساعت: 19:40

خب! برنامه اینه... هر شب قراره بیام و بنویسم، که یادم بمونه هدفم چیه و برای چه کاری دارم مینویسم، برای چه چیزی دارم کار میکنم، برای چه هدفی دارم روزامو میگذرونم. هر شب قراره یکی از نوشته های قدیمی کانالم رو پاک کنم و یاد بگیرم چطوری زندگی نکنم! خیلی وقت بود که از ربات بودن خارج شده بودم، میدونی؟ شاید ربات بودن چیز بدی "حداقل برای من" نبوده... شاید وقتشه بازم برگردم به همون آقای ربات. امروز روز صفره، یعنی یک روز قبل از شروع ماجراجویی هایی که قراره امسال انجام بدم تا منو به هدفم نزدیک کنه. البته نزدیک نه! دیگه نمیخوام از احتمالات حرف بزنم. میخوام با قطعیت بگم سال بعد این موقع من اینجا نیستم از هیچ لحاظی! چه مالی چه اجتماعی چه مکانی... قول میدم به تو، به خودم. امروز اتاقمو مرتب کردم، برنامه ریختم، برای همه چی برنامه ریختم! کار، زندگی، درس، همه چی... باید شروع کنم به پول پس انداز کردن، دیگه نمیخوام روزام تکرار روزای قبلی باشن. باید باید باید یه چیزی فرق کنه...اوپس.. ببخشید! یه چیزی نه! خیلی چیزا... تو این 11 ماه، اگر دلم گرفته بود، اگر ناراحت بودم، اگر دلتنگت بودم :)، اگر فکرم درگیر بود، اگر هررررررررر اتفاقی افتاد، من نباید از برنامه ام عقب بمونم، نباید روزامو الکی هدر بدم، نباید ... میفهمی؟ نباید... لطفا مراقب خودت باش، مراقب اون حسی که داری باش، یادت نره داری برای چی میجنگی، لطفا عوض نشی. -آقای ربات [ویرایش] گریه هامم کردم... یکم شل شده بدنم، سرد شدم، ولی خودمو نمیبازم...خودمو نمیبازم...نمیبازم.... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: دوشنبه 3 مهر 1402 ساعت: 15:22

ساعت 11 و نیم از روز اولی هستش که این مسیر رو شروع کردم. کتاب تست باکتری رو میخواستم صبح بخونم باز کردم و دیدم اشتباه چاپی شده و ده صفحه اولش رو از یه کتاب دیگه زدن! تا زنگ زدم به انتشارات و اونا 10 صفحه اول رو برام فرستادن ظهر شد. یه خورده هم درگیر کارای درآمدزایی یوتوبم بودم. اشکالی نداره. فردا تست زدن رو شروع میکنم. اون فصلی که قرار بود امروز بخونم رو زیاد خوندم. فردا بیشتر به برنامه ام میرسم. فردا بهتر از امروزم هستم... امروز بهم پیام داد..از حالم پرسید...به نظرت غرور چیز خوبیه؟ من میگم نه... من میگم این فاصله ای که ایجاد شده اگر غروری وجود نداشت الان تموم شده بود. نمیدونم... بگذریم... همین که ازت خبر دار باشم... بدونم هستی... خیلی خوبه... اگر اتفاقِ خوبِ دیگه ای هم بیوفته که چه بهتر... از روز 1 خیلی راضی نیستم ولی حالم خوبه پس... اره :) فردا بهتر میشم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: دوشنبه 3 مهر 1402 ساعت: 15:22

صفحه بندی