زورِ من - تاریخ: 1402/9/17 ساعت: 17:52
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">Adblock test (Why?)
روز 34،35،36 - تاریخ: 1402/8/17 ساعت: 18:07
هستم. نمیخوام بنویسم. هیچی نمیخوام. یه زمانی اول دبستان که بودم معلم میگفت "و" خواهر رو چرا نمیذاری؟ میگفتم وقتی خونده نمیشه چرا بذارم؟ و... Adblock test (Why?)
روز 37 و 38 - تاریخ: 1402/8/17 ساعت: 18:07
اوکی... باید خودمو جمع و جور کنم... و تصمیم درستی بگیرم. تصمیم درست اینه که هر طور شده، امسال من باید کنکورم رو قبول بشم. برای میم، برای خودم، برای ادامه آینده، برای زندگی بهتر، برای دور شدن از شهری که ازش متنفرم، برای تموم شدن حسرت های الانم، برای اینکه زندگی کردن دیر نشه. نباید یادم بره. توی بدتری...
روز 39،40،41 - تاریخ: 1402/8/17 ساعت: 18:07
حس میکنم تمامِ زندگیم از وقتی تو نیستی، واستاده. عمیقا نیاز دارم باشی. عمیقا نیاز دارم به حرکت کردن. عمیقا میدونم اگر کاری نکنم برای خودم، چی پیش رومه و این خیلی ترسناکه که بدون تو من توانایی حرکت کردن رو از دست دادم. یعنی پا میشم حرکت کنم یه چیزی منو یاد تو میندازه و باز میوفتم. عمیقا کاش میدونستی ...
روز 31 - تاریخ: 1402/8/4 ساعت: 23:18
من یه آدمم و یه دنیا مسئولیت... قبلنا تصور میکردم من و تو، رو به روی این کره خاکی واستادیم. فکر میکردم هر چی هم پیش بیاد با همیم ولی الان انگار تو هم قاطی اون کره خاکی شدی. و چقدر خسته ام... از این همه به دوش کشیدن این همه باری که شاید خیلیاش هم به من مربوط نباشه... شاید خیلیاش از سر بدشانسی افتاده ...
روز 32 - تاریخ: 1402/8/4 ساعت: 23:18
قرار بود که زور ما از همه چی بیشتر باشه... ببین به کجا رسید.. افتادم پشت سیستم، له و مرده... کمی زنده البته.. اما نه... کاملا مرده... دلم از همه چی پره. چقدر روزای بدیه... چقدر امروز روز بدی بود... چقدر... Adblock test (Why?)
روز 33 - تاریخ: 1402/8/4 ساعت: 23:18
یه دوست وبلاگی داشتم خیلی قدیما... امیدوارم هر جا که هست حالش خوب باشه... یه نوشته داشت که اینطوری شروع شده بود "به یک معجزه نیازمندیم..." الان یهویی یادش افتادم و دارم به این فکر میکنم چقدر منم این روزا شدیدا به یه معجزه نیاز دارم... یه قدم... فقط یه کار... فقط یه چیزی خود به خود درست بشه... این رو...
روز 22 - تاریخ: 1402/7/27 ساعت: 16:24
روز 22 رو با قدرت شروع کردم. با حس اینکه من امسال باید به هر چیزی که میخوام برسم. این اون ذهنیت پرتوقعی که تراپیستم میگه نیست. چون قرار نیست من یک ساله به همه چی برسم! خیلی چیزا رو از خیلی وقت پیش کاشتم و الان وقت برداشته... فقط میدونی... کاش تو هم یکم باورم داشتی و بودی :) ای بابا :) نزول انگیزه و ...
روز 23،24،25 - تاریخ: 1402/7/27 ساعت: 16:24
اتفاقی یاد یه چیزی افتادم! یکی از دوستای قدیمیم یه بار یه استوری گذاشته بود و گفته بود که ریپلای کن تا حسم در موردت رو بهت بگم. و در مورد گفته بود "جنگجوی واقعی!" و من این روزا جز جنگیدن کار دیگه ای بلد نیستم...کار دیگه ای انجام نمیدم... تراپیستم میگه بعضی وقتا جنگیدن یعنی توی تله زندگی افتادی و این...
روز 26 - تاریخ: 1402/7/27 ساعت: 16:24
اگه یه روزی رفتم جنگ، برات نامه مینویسم و برای تمام لحظاتی که برای من ساختی، ازت تشکر میکنم. برای اینکه هیجانی ترین روزها رو برام رقم زدی. برای اینکه یه مدتی (حتی محدود) منو طوری دوست داشتی که تو این دنیا خیلی کمیابه و همینطور برای اینکه بودی تا بی نهایت بی نهایت دوسِت داشته باشم... برای اینکه تو با...
روز 13 - تاریخ: 1402/7/16 ساعت: 19:40
تا تو باشی، همه چی هست... انقدر روی این سیاره غبار نشسته که شاید حرفای منو باور نکنی چون هیچوقتِ هیچوقت از دلم خبردار نمیشی که چقدر توش عزیزی! چقدر فقط تویی! من امروز رو با لبخند گذروندم چون با چند کلمه حرف زدن با تو شروع شد... البته به نظرم نباید وجود یه آدم برات مهم و سرنوشت ساز باشه! این خیلی خوب...
روز 14 - تاریخ: 1402/7/16 ساعت: 19:40
امروز رفته بودیم قبرستون. داشتم فکر میکردم اگه همین الان بمیرم برم تو یکی ازین قبرا واقعا تو حالم فرقی نداره.نه این که زندگیم کسل کننده باشه یا هرچی.ولی احساس میکنم اگه قراره تهش راهمون بیفته به اینجا، این همه سرگردونی پس چرا؟ Adblock test (Why?)
روز 15 - تاریخ: 1402/7/16 ساعت: 19:40
لباسی که با هم ست خریده بودیم، یه لکه رنگ داشت که مایع سفید کننده ریختم روش پاک بشه، وقتی پاک شد، خیلی گذشته بود ازش. آبجیم گفت باید بشوری که مایع سفید کننده توش نمونه اسیدیه. برداشت بشوره و چون خیلی ازش گذشته بود لباسه پاره شد... من که نمیدونستم نباید زیاد نذارم توی سفید کننده... کسی هم نبود بهم بگ...
روز 0 - تاریخ: 1402/7/3 ساعت: 15:22
خب! برنامه اینه... هر شب قراره بیام و بنویسم، که یادم بمونه هدفم چیه و برای چه کاری دارم مینویسم، برای چه چیزی دارم کار میکنم، برای چه هدفی دارم روزامو میگذرونم. هر شب قراره یکی از نوشته های قدیمی کانالم رو پاک کنم و یاد بگیرم چطوری زندگی نکنم! خیلی وقت بود که از ربات بودن خارج شده بودم، میدونی؟ شای...
روز 1 - تاریخ: 1402/7/3 ساعت: 15:22
ساعت 11 و نیم از روز اولی هستش که این مسیر رو شروع کردم. کتاب تست باکتری رو میخواستم صبح بخونم باز کردم و دیدم اشتباه چاپی شده و ده صفحه اولش رو از یه کتاب دیگه زدن! تا زنگ زدم به انتشارات و اونا 10 صفحه اول رو برام فرستادن ظهر شد. یه خورده هم درگیر کارای درآمدزایی یوتوبم بودم. اشکالی نداره. فردا تس...
گریز از مرکز - تاریخ: 1402/5/17 ساعت: 17:04
بعد از 5 سال رفاقت و 10 ماه رابطه، من برای بهترین رفیقم که حتی الانم اون رو بهترین رفیقم میدونم، غریبه شدم. شاید این جمله عجیبی باشه که اولِ این نوشته بعد از مدت ها تایمی که اینجا ننوشتم، تایپش کردم... حالم خیلی پیچیده خرابه، ترکیبی از دلمردگی، غم، عصبانیت، خستگی و ترس توی وجودمه. توی این مرحله از ز...
کنترل یک توهمه - تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 17:31
بی نقطه مینویسم نمیخوام واستم هیچ موقع از عمرم نخواستم واستم واستادن برام مثل یک شکنجه سخت بود هر وقت یکم از ریتم زندگیم کند میشد ماتم میگرفتم و برام دنیا به آخر میرسید و  برای همین همیشه غمگین بودم که چرا ریتم من و ریتم زندگی یکی نمیشه چرا من تند ترم اون کند تره یا من کند ترم اون تند تره      این چ...
آنالوگ - تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 17:31
توی این روزایی که اینترنت نداریم. داشتم به این فکر میکردم چقدر زندگی آنالوگ خوب بود. حس امنیت بیشتری داشتی! امنیت شغلی، امنیت اطلاعاتی و.. خلاصه یه حس رضایت یه حس اطمینان از اینکه فردا پاشی اموالت سرجاشه همیشه داشتی. این روزا از فردام مطمئن نیستم. در واقع اصلا دوست ندارم بهش فکر کنم. که اگر این وضع ...
فکرهای تو در تو - تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 17:31
مثل یک برنامه کامپیوتری که میرسه به شرط های تو در تو و میره داخل یک دنیای پر از احتمالات و پر از آشفتگی، منم این روزا درگیر فکرهای تو در تو شدم. حالم مشخص نیست. نمیدونم چی میخوام و نمیدونم باید چی بخوام. دلم برات تنگ شده؟ نمیدونم... ما هر دو به دور شدن همدیگه کمک کردیم. به نظرت اشتباه بود؟ نمیدونم ....
ربات گونه - تاریخ: 1401/2/1 ساعت: 12:28
میان صفر و یک های زندگی، شب و روزها، تاریکی و روشنی ها، سختی و آسانی ها هنوز مثل قدیمم حسم از همان "بی حسی" که بودم، عوض نشده تنها تر شدم و چشم هایم تنها "تر" شد قلبم به سیلی روزگار خندید زیر پایش له شد ولی هنوز مثل قدیمم هنوز مثل یک ربات, کار میکنم هنوز از بوی باران لذت میبرم هنوز شب وقتی رعد و برق

برچسب‌های مرتبط

فاصله شهرها | فاصله ها | منطق بی منطقی | آذر شیوا | آذربایجان شرقی | قیدار نبی | عصر سرد | سردرد عصر | سردبیر عصر ایران | تغییر بزرگ در زندگی