دیگه خودمو یادم رفته... - تاریخ: 1401/2/1 ساعت: 12:28
لا به لای جنگیدنا؛ لا به لای رفتن عمر و توی این روزایه تاریک؛ میون درگیریای روزمرگی که تموم نمیشه؛ میون سختایی که کم نمیشه، اضافه میشه؛ کنار مسائلی که هیچوقت حل نشدن... غرق شدم تو اشکای خودم خودمو, یادم, رفته, نفس هامو یادم رفته سردی دستامو یادم رفته دل ربات گونه مو یادم رفته به نظرت راهی هست که برگ...
نقاب - تاریخ: 1401/2/1 ساعت: 12:28
یه چند وقتیه ساکت شدم یعنی... ساکتتر از قبل شدم! به جاش بیشتر فکر میکنم یعنی... بیشترتر از قبل فکر میکنم! هر بیشتر میگذره من بیشتر یاد میگیرم از آدما و ظاهرهای فریبنده شون از حرف و قول و وعده ها و شک به درست بودنشون از عوض شدنایه یهویی از اینکه چرا یهو آدما سرشون شلوغ میشه از اینکه پشت خندههای مرم
که باید بری! - تاریخ: 1399/9/10 ساعت: 6:31
تغییر کرده ام خودم زیاد ولی سایه ام همان است خوب میشناسمش همین روزها بود که تنها شد.
جنگ واژه ها - تاریخ: 1399/9/10 ساعت: 6:31
سخت میشد هر روز لحظه ها یا سخت میگرفتم هر روز لحظه ها را ؟ شب در میان این همه روز غریبه بود یا روز همان شب بود فقط کمی روشن تر؟ معنی گل چه بود؟ معنی غنچه چه بود؟ زنده بودن خاک و من یکی بود؟ در روزهایی
تغییر - تاریخ: 1399/9/10 ساعت: 6:31
به در و دیوار وبلاگ نگاه میکنم همه جاش پر غمه غم آدمایی که رفتن غم دلهره های الکی روزای کشکی حرفای بیخودی قولای فیک و منی که لا به لای تمامشون حبس شدم خودم خواستم.. گاهی وقتا چسبیدن به یک کار اشتباه باعث میشه سمت کار اشتباه دیگه نری! ولی شاید وقتشه لایف استایلمو عوض کنم نه که اینی که هستم بد باشه فق...
شروع 23 سالگی..! - تاریخ: 1399/9/10 ساعت: 6:31
توی سکوت شروع شد یه تشویق به سکوت 23 سالگی مو میگم.. قشنگ حرف میزد مثل همیشه با یه انرژی ملایم دکتر رو میگم.. بعد از اون اومدم بیرون تموم کوچه هایی که پر برگ های زرد پاییزی شده بودن رو قدم زدم 23 سالگی م غریب شروع شد مثل حس اونی که رفته کشور غریبه برای همیشه یا اون عوض شدن مدرسه های دو تا دوست بعد ا...
که قراره مثلا هنوزم زندگی کنی.. - تاریخ: 1399/9/10 ساعت: 6:31
بعضی چیزا دست خود آدم نیست میدونی مثلا همین که هر چی بدبختی هم بکشی، بازم ادامه داره بازم شبا صبح میشن، صبح ها شب میشن از یه جایی به بعد میفهمی این ناله کردنات از وضعِ بدِ زندگی هیچ فایده ای نداره.. ب
چشمم بهت افتاد - تاریخ: 1399/9/10 ساعت: 6:31
چشمم بهت افتاد نمیدونم چی شد یهو ب خودم اومدم دیدم یه جوری عاشقت شدم که ثانیه به ثانیه لحظه هام بوی تو رو میده چشمم بهت افتاد و راستشو بخوای میخام بگم بدبخت شدم! چون هیچوقت دیگه برنگشتم به اونی که بود
بی جان - تاریخ: 1399/9/10 ساعت: 6:31
وسط خیالی از جنس ابر، گم شدم سخته چیزی رو ببینی و بدونی هست ولی بهش دست بزنی محو بشه! سخته که توی این شرایط فکر کنم یعنی به چیزی به جز تو نمیتونم به چیز دیگه ای فکر کنم این روزا بازم خسته ام این دفعه
هفته نویس شماره 3 - تاریخ: 1399/4/31 ساعت: 17:37
خب.. انگار بازم دارم میرم توی نیمه تاریکی همون نیمه قدیمی همون خستگیا فکرایه همیشگی ولی حقیقت ترین بعد زندگیم انگار دارم میرم تو دنیای تنهایی اما از خودم پرسیدم چرا تنهام؟ از خودم پرسیدم چرا زندگی اینقدر سخته؟ پرسیدم کو خدا ؟ نه اونقدر خسته ام که حتی نمیتونم این مطلبو تمو... /آقای ربات/
هفته نویس شماره 4 - تاریخ: 1399/4/31 ساعت: 17:37
رسیدیم به شماره 4 از هفته نویس ها خیلی چیزا از هفته نویس شماره 1 عوض شده مثلا اینکه دیگه اون حس خوب هدف داشتن رو ندارم به زندگی. اینکه باشگاه دیگه شاید نرم. اینکه باز انگار همه چی تاریک شد. ولی ولی یه
هفته نویس شماره 5 - تاریخ: 1399/4/31 ساعت: 17:37
قبل اینکه بخوام بیام و هفته نویس شماره 5 رو بنویسم، داشتم به این فکر میکردم خیلی بده که اینجا همش شده هفته نویس! مثل زندگی من که همش شده مشکل! چیز زیادی ندارم بگم فقط برین اینو گوش بدین: Beyond The Black - My God is Dead :) کمی از این موزیک: I walked across the desert a thousand milesAnd every secon...
هفته نویس شماره 6 - تاریخ: 1399/4/31 ساعت: 17:37
بازم این هفته، هفته خوبی برام نبود. یعنی هیچ هفته ای قرار نیست خوب باشه. اینو خیلی وقته قبول کردمش. فقط این هفته یکم بدتر بود. دیدی مثلا یه جایی که همه جاشو گرد و خاک گرفته، یه چیزی از اونجا برداری و
بعد تو - تاریخ: 1399/4/31 ساعت: 17:37
حالا که رفته ای بگذار برایت بنویسم. البته سوتفاهم نشود جانا. همیشه برای تو نوشته ام. حتی در غمگین ترین شعرهای منم از تو سرنخی پیدا میشود. حالا که رفته ای، به اندازه یک فنجان چای ناقابل بمان. تلخش میکن
هفته نویس شماره 7 - تاریخ: 1399/4/31 ساعت: 17:37
7 هفته شد که دارم مینویسم. یعنی دارم سعی میکنم نوشتن رو از دست ندم. نوشتن اخرین سنگره برای من مقابل دیدن یه سری حرفا، یه سری رفتار ها. من دارم سعی میکنم توی دنیایی که زنده نیست، زنده باشم. اما اما دلم
هفته نویس شماره 2 - تاریخ: 1399/3/15 ساعت: 21:06
این یکی یکم دیر شد، درست مثل زندگیم که دیر شد و دیر فهمیدم که دیر شد! میخام بگم برات که دنیا دیگه اصلا جای خوبی نیست. این همه اتفاق این همه سردرگمی این همه سیاهی و این همه شب این همه شب...اصلا همش شبه
اما ... نیست - تاریخ: 1399/3/8 ساعت: 11:44
نگاه میکنم به روزها به لحظه ها به زندگی ها به تک تک اشیا اتاق به پنکه سقفی نداشته ام و بادی که روی صورتم است به صدای پرنده از دوردست نگاه میکنم به جای خالی ات اما جایت خالی نیست... گلدان گذاشته ام و د
هفته نویس شماره 1 - تاریخ: 1399/3/8 ساعت: 11:44
سلام من آقای رباتم..هنوز هستم، هنوز معتقدم میتونم با اراده کافی و البته پرانول، احساسات رو توی خودم بکشم! هنوز معتقدم گذشته فقط یه چیپ حافظه اس که هر وقت بخوام میتونم درش بیارم و هیچوقت بهش فکر نکنم.
سختش نکن...! - تاریخ: 1399/2/5 ساعت: 19:16
به نظر من این خود ما هستیم که زندگی را سخت میگیریم زندگی سخت نیست خود ما آدم ها هستیم که قناری ها را در قفس می اندازیم بعد از زندانی بودنشان شعر میسراییم خود ما آدم ها هستیم که خیلی زود میخواهیم به عش
تمامِ تمام - تاریخ: 1399/2/5 ساعت: 19:16
امشب هم گذشت یک شب دیگر اضافه شد و هر شب به خودم نوید میدم که تو قوی تر از دیروزی چون یک روز دیگر بی او سر کردی امشب هم گذشت دلم گرفت برای تمام کسانی که زیادی برایشان مهربان بودم زیادی یک رو بودم زیاد

برچسب‌های مرتبط

فاصله شهرها | فاصله ها | منطق بی منطقی | آذر شیوا | آذربایجان شرقی | قیدار نبی | عصر سرد | سردرد عصر | سردبیر عصر ایران | تغییر بزرگ در زندگی