میدانم
خوب میدانم قصه من یکی بود یکی نبود .. نبود
میدانم قصه من هیچوقت زیر گنبد کبود نبود
خوب میدانم آسمان شهر من رنگی نبود
میدانم قصه من سیاه - سفید - قرمز یا آبی نبود
میدانم
خوب میدانم آخر قصه من خاکستری است
قصه من به سر نمیرسد
کلاغ به خانه اش میرسد اما من نه
اینجایی که ایستاده ام را ببین
خیلی از عمرم گذشته اما هنوز اول قصه ام
مرور و تکرار تا بی نهایت
از اولش هم رفتن و گذر کردن مهم نبود
من عمق زندگی را قدم زدم نه طولش را
من ارتفاع زندگی را حس کردم
قصه من
قصه یک روز آفتابی و یک پسر بچه و یک توپ قلقلی نبود
قصه من باران بود و صدای زوزه گرگ ها و جغد و خفاش های روی تیربرق
قصه من اتل متل توتوله نبود
قصه من شعر نبود
حرف نبود
عصر ها یک فنجان چای و خیره شدن به خورشیدی که داشت میرفت نبود
قصه من تنهایی بود
و یک حس عجیب وقتی به خورشید و گرمایش زل میزدم
یک خورشید زعفرانی رنگ که تنها چند دقیقه به حرف هایم گوش میداد
به حرف هایی که به خورشید میسپردم تا به خدا بگوید
آری قصه من قصه های خوب برای بچه های خوب نبود
قصه من بودن و بود
گوش دادن به صدای جیرجیرک ها و زل زدن به ستاره ها
و فکر و فکر و فکر
قصه من کشیدن بابا و مامان کنار هم دیگر و کشیدن خودم در بین آنها نبود
قصه من کشیدن تنهایی بود
من از گذشته ایی که خیلی خوب و بد گذشت
تنها لالایی های مادرم را به یاد دارم
که چه عاشقانه ستاره ها را میرقصاند
من از زندگی خیلی بدی که خوب گذشت تنها آغوش هایش را به یاد دارم
که باد بود و رعد و برق میزد
و من پناه برده بودم به بهترین آغوش دنیا
قصه من
اگر راه رفتن زیرباران با یک شاخه گل نبود
حداقل ماندن زیر باران و خیس شدن هم نبود
صدای خوش موسیقی بود
صدای قناری
و باد....
راستش را بخواهی هنوز هم دلم در آن دنیاس
دلم زیاد برای روزهایم تنگ شده
روزهایی که مال خودم بود
یک بغل باد
یک افق نارنجی
یک صدای خفیف پیانو
و من و یک کوله در پشتم ....
هرچقدر بنویسم از کوچه هایی که من بودم و تنهایی
که با هم فوتبال بازی میکردیم
کم است
نقطه سر خط :)
پ.ن : روز مادرم و همه مادرهای این سرزمین مبارک باشه :)
آقای ربات - روزهایی که مال خودم بود :)
برچسب:
نویسنده: ماهان عباسیان