خانه خاله ام را خیلی دوست دارم
بوی کودکی ام را میدهد
هیچوقت دکورش تغییر نکرد
چیدمان مبل ها
حتی سقفی که چکه میکرد
حیاطش
همه چیز مانند دوران کودکی ام است
درست مثل یک موزه
هیچ چیز حتی تکان هم نخورده
فقط تمیز و گردگیری شده
هر صبح اول وقت :)
و خاله بیچاره من هرروز سال را تکرار میکند
برای گذشتن
برای عبور
شاید به آینده امیدوار است
به فردای بهتر
روشن تر
چیدمان و دکوراسیون بهتر
اما من هنوز هم
هنوووووووووز هم در گذشته ایی سیر میکنم
که بیشترش در خانه خاله ام سپری شد
در ایوانی که هیچوقت بویش از یادم نمیرود
سرد و پر از گل
من در گذشته ایی سر میکنم
که غروب آفتاب هایش را نقاشی کردم و چسباندم به در خانه خاله ام
و کاغذ بیچاره
با چند خط
و یک غروب نارنجی رنگ
پوسیده شد
پوسیده شد و باد
یک باد طوفانی آن را کند و برد...
و یادم هست همان روز برق ها رفتند
و شمع روشن کرده بودیم همگی در خانه خاله مان
و شعر میخواندیم
و جشن شمع برپا کرده بودیم
آری من همان روزها پوسیدم
درست مانند کاغذ نقاشی که هیچوقت دیده نشد
تنها مرور شد و مرور شد...
طوفان شد و باد و باران و هوا خراب شد
برق ها رفتند
من پوسیدم
وقتی برق ها آمدند
من دیگر نبودم
من دیگر من نبودم ....
آقای ربات - جشن شمع
برچسب:
نویسنده: ماهان عباسیان