داشتم فکر میکردم یا نمیدانم شاید داشتم در فکر غرق میشدم یا همچین چیزی
که با صدای گنجشک های روی درخت کاج همه چیز ناگهان فرار کرد
چقدر خانه ساکت بود امروز
به راحتی میشد به نقطه ایی خیره شد و درون اقیانوسی از اتفاقات غرق شد
شاید گهگاهی صدای بوق ماشینی یا همینطور صدای گنجشکی یا باد مزاحم میشد ولی خوب که توجه میکردم
زیاد آزاردهنده نبودند
امروز خیلی مرموز بود
یاد خواب دیشبم افتادم
باران شدیدی گرفته بود و من مانند قطرات باران داشتم می افتادم
افتادم داخل یک اقیانوس و به عمق آن فرورفتم
نفسم داشت تمام میشد
حالت خوبی بود . هیچ چیزی نمیشنیدم . رها و آزاد بودم
ناگهان جاذبه برعکس شد
انگار همه چیز چپه شده و من پرت شدم درون فضا
آزادی مطلق و سکووت...
آنقدر سکوت که صدای تپش قلبم را میشنیدم
ولی حیف زیاد طول نکشید و از خواب پریدم...
از صبح به آن حسی که داشتم فکر میکردم
خالی از همه چیز...
از صبح هوا ابریست
این روزها زیادی شبیه پاییز شده
به زودی برف میبارد و ما دیگر هیچوقت همدیگر را نخواهیم دید
همانی که تو میخواستی
نمیدانم چطور برایت راحت است
شاید سرت در جای دیگری گرم است ولی
میدانم من هم طولی نخواهد کشید که تمام شوم
و در زیر آواری از برف ها ناپدید شوم
خوب میدانم همان که نوشتن را تمام کنم و وبلاگ را ببندم
باید بروم سر درس هایم و به هیچ چیز فکر نکنم
چون به گفته خیلی ها این سرنوشت من خواهد بود
اما خودم خوبتر میدانم آن خوابم هیچوقت برآورده نخواهد شد
نمیدانم چه بگویم ولی
دلم برای حس دیشبم تنگ شده
رها و خالی و سکوت
...
آقای ربات - رهایی
برچسب:
نویسنده: ماهان عباسیان