همیشه زندگی خوبی داشتم
در هر دوره .. اما خودم مقصر همه بدبختی هایم بودم
حالا زندگی خوب نمیخواهم
نمیخواهم در روزنامه ها آگهی بزنم "به یک اتفاق نیازمندیم جهت افتادن "
حال فقط
من مانده ام
از آن جنگ پر از سکوت
پس از آن جنگ طولانی و شبانه
فکر میکردم من مرده ام چون خودم را تنها میدیدم
اما نه اشتباه میکردم
فقط من بودم که بودم
من نمرده بودم فقط جای زخمی بود روی قلبم به عمیقی افکارم
به بلندی یک غزل از حافظ
من نرفته بودم
کاش دلایلی برای رفتن بود
کاش حتی دلایلی برای ماندن بود
کاش برای برگشتن راهی بود
برمیگشتم و هنوز هم میدیدم
برای ماندن دلایل بهتری از رفتن است...
کاش هیچوقت غزل حافظ را نیمه کاره ول نمیکردم
کاش تا آخرش میخواندم
شاید آخرش خوش بود...
کاش این برف ها آب میشد
و این روزها بهار دوباره اتفاق می افتاد
کاش اصلا جنگی شروع نشده بود
اما ای کاش از کاش گفتن ها چیزی حاصل میشد
حال من زندگی خوب نمیخواهم چون حقم نیست
حال فقط یک فنجان چای میخواهم
که با تلخی حسرت
و فکر به گذشته ها
هورت بکشم...
آقای ربات - GH
برچسب:
نویسنده: ماهان عباسیان