من نمیدانم
گرفتار دیروزم و فکر فردایم
در گذشته سیر میکنم ولی آینده را زیبا میکشم
نقاشی میکنم ولی ریاضی را خیلی دوست دارم
کل وجود من یک تناقض است
من نمیدانم ولی توضیح میدهم
من تناقضم من اشتباهم من را باید نادیده گرفت
درست مثل قضیه های نادرست زنگ هندسه
من برایش ماه را نشانه گرفتم
برای بودنش نذر کردم
کل خیابان را برای راه رفتنش فرش کردم
من...
ولی او همه این ها را نادیده گرفت
پس من را هم نادیده گرفت
پس او هم یک تناقض بود
یک نادرست که نباید وجود داشت
یک صفر نابجا
حال من تنهایم
مانند دانش آموزی که درس هندسه اش را دیوانه وار دوست میدارد !
آری من یک تناقض تنها هستم که در یک گوشه افتاده
و به زودی
برای همیشه از خاطر ها خواهد رفت و فراموش خواهد شد
من یک تناقض هستم
چون تظاهر میکنم که فراموشش کرده ام
ولی هنوز عکس های آن حال و هوا ها را دارم
آن روزها را
یک مجموعه تهی
یک حد مبهم
یک دنباله بی نهایت
یک هوای بهاری
من دلتنگم
من دلگیرم
مثل ماهی در تنگ که میدید رفیقش دارد میمیرد و هیچ کاری از دستش بر نمی آمد
و حال در گوشه ایی نشسته و به نقطه ایی خیره شده
فارغ از همه جهان
چون همه چیزش را از دست داده بود
برای یک ماهی در تنگ
فقط آب هست و اگر باشد یک رفیق
دیگر چه سرنوشتی از این بدتر ؟
من خوبم
مثل بیماری که گفت خوبم
ولی مرد :(
پ.ن : عکسی از آن حال و روزها :(
آقای ربات - دلگیییییر تر از همیشه
برچسب:
نویسنده: ماهان عباسیان