خرید بک لینک

سکانس اول : صبح

با صدای زنگ از خواب بیدار میشدم

صدای اذان کل شهر رو گرفته بود

نماز رو میخوندم و کامپیوتر رو روشن میکردم و تا روشنی هوا مشغول یادگرفتن چیزای جدید بودم

وقتی که همه بیدار شدن چایی و صبحانه ایی میخوردم و راهی کتابخونه میشدم

و باز هم مشغول یادگرفتن...

آن روزها میخواستم فضانورد باشم...

تا ظهر به خانه برمیگشتم و ناهار و استراحت و نماز و...


سکانس دوم : ظهر و بعد از ظهر

یک اتاق

من به احتمال زیاد تنها

موزیک شاید کمی ملایم

و فکر به آرزو ها و آینده ها

همین ها برای یک ظهر بهاری کافی است تا خوب باشد

کمی که خورشید پایین تر می آمد و برای رفتن آماده میشد

میرفتم برای بدرقه اش و تمام کردن یک روز خوب

و خیره شدن به نورانی ترین نقطه آن

یک باد خنک

...

تقریبا داشت تمام میشد یک روز خوب

موزیک شاید رپ شاید انگیزشی

من باز هم به احتمال زیاد تنها

میرفتم حیاط و به گلدان ها آب میدادم

و برمیگشتم داخل و شروع میشد حرف های مرموز با "ب"

بالاخره صدای در می آمد

انگار کسی آمد

به احتمال زیاد مادرم

خبر دارد

مهمان داریم...

حالا باید بزنم بیرون و خرید...

یک آب به صورت برای اینکه وقتی رفتم بیرون خنک تر شوم میزنم و

حال منم و شب و تنهایی...

کار که تمام میشد

در خانه بودم و کامپیوتر روشن و من در حال یادگیری

شاید هم حرف زدن با "ب"


سکانس سوم : شب

مهمان ها آمدند..خواهرم با شوهرش

اما من زیاد بیرون از اتاق نمیرفتم

ترجیح میدادم از شب و آرامشش لذت ببرم

...

همین


تمام نماد من برای خوشی و خوشبختی شده همان روزها

همان تکرار ها

همان خانه

همان کارهای روزمره

یادم می آید نصفم عشق بود و نصفه دیگرم دانش

حال چه دارم ؟

یک سر پر از درد

یک دست پر از نوشته

یک قلب خالی

یک پای رفتن

عشق چیست ؟ دانش چیست ؟

وقتی تو رفتی همه را به باد دادی...

و من چقدر عجیب تنها شدم :(

میدانم آن روزها دیگر برنمیگردند...اما هزار سال هم که بگذرد من همان روزها را آرزو میکنم...


آقای ربات - روزای خوب

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: چهارشنبه 6 ارديبهشت 1396 ساعت: 22:25

صفحه بندی