یه روزی
صبح
مطمئنم یه حس دیگه نسبت به زندگی داری
بیدار میشی انگار یه چیزی کمه
یا شاید یه چیزی اضافه اس
نزدیک ظهر لم میدی به صندلی راحتی اتاقت
انگار اون راحتی قبلا ها رو نداره...
یه کتاب دستت میگیری بخونی
خوابت میگیره
و چقدر غم انگیزه
وقتی کتاب از دستت بیوفته و محکم بخوره زمین
ولی اونقدر خوابت سنگین شده باشه که بیدار نشی
با صداش بیدار میشی
پاشوو چقدر میخوابی !
سراسیمه بیدار میشی
اینطرف
اونطرف
نیست
خواب بود....
آه ای زندگی
...
نگاهی به حیاط می اندازی
گل ها پژمرده و چروکیده شده اند
دیگر انگیزه ایی حتی برای آب دادنشان هم نداری
وای....
وای...
وای...
چرا اینگوه شده نمیدانی
ولی همین نکته را بدان
همه روزهای بعد عمرت را
درگیر یک حلقه تکرار تا بینهایت شده ایی
مرور گذشته و پیدا کردن چیزی که باعث شد اینگونه شود...
یه شب
دیگه ساعتو برای صبحت کوک نمیکنی
...
آقای ربات - دل
برچسب:
نویسنده: ماهان عباسیان
تاريخ: چهارشنبه
6 ارديبهشت
1396 ساعت: 22:25