خرید بک لینک

وقتی که همه چیز بود

در اوج شلوغی ها

در اوج بهترین لحظه ها

من شکستم و فروریختم

و آنقدر فضا پر از سر و صدا بود که کسی نفهمید

کسی شکستنم را نفهمید

شاید هم به روی خودش نیاورد

ولی وقتی که همه چیز به بالاترین حد خوبی رسید

من از بلندای خوشبختی سقوطی کردم بی پایان

که از درد نرسیدن به زمین و تمام شدنش هنوز دارم فریاد میزنم

این مرگ نیست

این چیزی بالاتر از مرگ است به قول خودم بعد از مرگ :)

وقتی که میدیدم چگونه پله هایی که برای کمک به آنها ساخته بودم

صاف شدند و من قل میخوردم پایین

وقتی صدای خنده میشنیدم

وقتی نفرت را در چشمانشان میدیدم

وقتی داشتم وارد جهنم میشدم

از خنده متنفر شدم

از شلوغی بیذار شدم

از محبت سر باز زدم

و چقدر راحت شدم تنهاترین پسر دنیا

تاریک ترین ذهن دنیا را هم به من دادند تا بنویسم و بنویسم و دست هایم خسته شوند

بعد از من

بعد از اینکه افتادم

دیگر هیچ چیز مثل قبل نشد

نه آدم ها . نه روز ها . نه شب ها . نه خیابان ها

بعد از من ... شاید بعد از او

دیگر هیچ چیز رنگ طبیعی نداشت ، همه چیز را سیاه و سفید میدیدم

دیگر همه چیز را تار میدیدم . فکر میکنم از گریه هایی بود که میکردم

میگفتند چرا چشمانت قرمز است و من بهار را بهانه میکردم

اما آن بهاری که آنها فکر میکردند کجا بود بهاری که در ذهن من بود کجا

میگفتند چرا تاریکی ؟ چرا همه عکس هایت را سیاه و سفید میگیری

و برای من چقدر ساده دوری تو شده بود سبک من :)

من تو را کمبود داشتم

تو را فریاد میزدم با دهانی که نبود

تو را در آغوش میگرفتم با دستانی که نبود

تو را میدیدم با چشمانی که نبود

من تمام نشده بودم

من بینهایت عاشق شده بودم

عاشق نه

بینهایت دیوانه شده بودم

بعد از تو

بعد از نبودنت

میخندم به کسی که بخواهد مرا از رفتنی بترساند

بعد از تو ، بعد از نبودنت من کمبود تو را در خودم حس کردم

....

دیگر نای نوشتن ندارم :(

از تو ، از روزهایت ، از حرف هایت :(

فقط چقدر آسان میشود از یاد ها رفت.......


آقای ربات - کمبود

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: شنبه 16 ارديبهشت 1396 ساعت: 0:12

صفحه بندی