دخترک نگاهی به اطراف کرد و از خیابان رد شد
خیابان مثل افکارش شلوغ بود
پر از سر و صدا
آسمان هم مانند دلش ابری بود
یک بغض سنگین دنیایش را در آغوش گرفته بود
سنگ فرش های پیاده رو درست مانند دلش سرد بود
جایی ایستاد تا بند کفشش را محکم تر کند
گره ها را یکی پس از دیگری زد ، محکمِ محکم
قطره آبی چکیده شد روی دستش
باران گرفته بود ؟
نه .. اشک هایش بود که بی صدا و معصوم فرو میریخت
اما او باران را بهانه کرد
به راهش ادامه داد
کجا میرفت ؟ چه میخواست ؟
مگر حتما باید مقصدی باشد ؟ مگر همیشه باید انسان هدف داشته باشد ؟
اصلا مگر بعد از این هم هدفی هست ؟
آینده ایی هست ؟
دخترک میدانست و این سختترین نوع دانستن بود...
میدانست آینده اش خراب شده
تباه شده ... بر باد رفته
و سخت تر این بود که کسی نمیدانست
و تظاهر ... آخ که چه بازی قشنگی است
و چقدر ساده میتوانی به لبخند ها به خاطره ها
دل ببندی
همینطور با خودش حرف میزد و میرفت
سرعتش چه زیاد شده بود ... از عصبانیت بود
چشمان دخترک معصوم ، حال طوفانی بود
باران میبارید و قطرات سرد باران با قطرات گرم اشک برخورد میکرد
و بخار میکرد و دخترک در بخاری از مه فرو میرفت
یادش می آید گردش یک روز شیرین آفتابی را
ناگهان جلوی چشمش ظاهر میشود
نمیداند حال با آن کارهایی که کرده از آن متنفر باشد
یا با لبخندی که حال میزند دوباره عاشقش شود ...
هه...حالش خیلی خراب شده
بیچاره دخترک هر روزش را با امید شروع میکرد
حال بی هدف در پی جایی است دنج و تاریک
فردا چه میشود ؟ نمیداند
آیا اصلا فردایی هست ؟ نمیداند
یک وقت هایی دلش میخواهد در شلوغ ترین خیابان شهر چهارزانو بنشیند
تا شاید ماشینی شبیه ماشین او فرداها را برای او غیرممکن سازد
با خودش میگفت دیگر تمام شد
من یک اشتباه کردم و همه دنیایم را تباه کردم
یادش می آید یک ساعت پیش را که رو در روی چشمانش نشسته بود
دخترک غرق در اشک و التماس
پسرک سرد و غرق در باد
او قول داده بود تا همیشه خواهد ماند
اما نمیداند چرا اینگونه شد
حال دیگر هیچ چیزی نمیداند ، نمیداند از زندگی کردن چه میخواهد
خودش را سرزنش میکند
کاش اینقدر به او نزدیک نشده بودم
اما کاری بود که شده بود
دخترک همینطور میرفت و به جایی نمیرسید
میرفت و در دستش یک راز بود
رازی کوچک بین خودش و خدایش
رازی که زندگی کردن را برایش جهنم کرده بود
پ.ن : تقدیم به __s.ap__
آقای ربات - یک داستان نیمه کاره خیالی...
برچسب:
نویسنده: ماهان عباسیان