امشب میخواهم حرف هایم را ساده بزنم
بی آلایش . بدون تشبیه . بدون آرایه ادبی ! و بدون استعاره
میدانستی چقدر دوستت دارم ؟ میدانستی...
هنوز هم میدانی..این را از صد درخواست دوستی که با نام های اشتباهی فرستادم باید بدانی
نمیخواهم این حس خوب ... این دلیل که هنوز زنده ام را خراب کنم
دوست دارم تا ابد این حس دوست دارمت در ذهنم بماند
و از تمام این سال ها فقط یک تیکه پنج ثانیه ایی را بردارم که گفتی
دیوانه اگر دوستت نداشتم جوابت را هم نمیدادم
همین پنج ثانیه برای سپری شدن یک عمر کافی است
نمیخواهم با حرف هایم فکر کنی دیگر دوستت ندارم
نه اینطور نیست
فقط این به بعد تلاش نمیکنم دوستم داشته باشی
من احمق...من بیچاره ... من تنها
تنها تکیه گاه زندگی تو بودم این را خودت به من گفتی
و تو تنها دلیل آشتی من بودی با این دنیا...دنیایی که نامردی هایش به من از تعداد انگشتانم دارد بیشتر میشود
من هر دقیقه ام وابسته به زندگی تو بود
من حتی لباس تنم هم به سلیقه تو بود
من برایت
برای آمدنت یک سال صبر کردم
من برای داشتنت یک سال نذر کردم
من سر هر نماز تو را دعا کردم
من .... من احمق ... من ساده
میخواستم خوشبختت کنم ولی دستانت تنها دلیل خوشبختی من بود
و تو ... تو بی اعتنا ... تو مغرور
شکستن یک مرد را دیدی
شاید اشتباه بود
من از تو یک بت ساخته بودم
یک بت عظیم و پرشکوه و تو را لحظه لحظه زندگی ام کرده بودم
هر جا میرسیدم اسمت را مینوشتم و ساعت ها فکر میکردم به تو و بودنت
حالا نیستی و من باید به تو فکر کنم و ....
وقت رفتن شده
شاید همه چیز به عقب برگشت
نه تو را میشناسی و نه من تو را
و اتفاقی در یک راهرو بخوریم به بهم و عینکت بیوفتد و بشکند
و من هفته ها در عذاب وجدان چشمانی باشم که از تاردیدن قرمز شده
کاش میشد باز تنها دغدغه ام این باشد
کاش وسط این همه هوای آفتابی یک برف میبارید طوفانی
و من زیر آواری از سردی ها دفن میشدم
وقت رفتن شده ولی من میروم تا تو همان رفیق ساده من بمانی
من میروم تا تو همان غریبه آشنا بمانی
میروم تا تو همان دختر مرموز آرزو ها باقی بمانی
آری وقت رفتن شده و من همین امشب باید خودم را دفن کنم
یک دنیا احساس گم شده
یک قلب له شده
و یک عمر آروزی برباد رفته
دیگر هیچوقت نباید رد و اثری از من و دنیایم باشد
تا مبادا تو آزرده شوی
مبادا با خودت لج کنی و موهایت را که عمر من بود کوتاه کنی
مبادا ننویسی...
نوشتن شاید برای سالها تنها نقطه مشترک ما باشد
هعیی...
ببین وقت رفتن شده هااا ولی مبادا ناراحت شوی
مبادا یاد احساسی بیوفتی که زیر آواری از لبخند ها گم و گور شد
مبادا چیزی در خواب یا بیداری آزرده ات کند
مبادا یادم کنی و مبادا مبادا اشک از چشمانت فرو ریزد
این چشم ها هم حساب تو از گریه کردن را پس داده هم حساب خودش را
آخر هم یک شب سوی این چشمان میرود
تنها یادگاری که از تو برای من مانده
هیچوقت از دستش نخواهم داد
فراموشش نخواهم کرد
و هر صبح خیره میشوم به گوشه لبت
به لبخند ژکوندی که زدی
و چند ثانیه صبح را با تو خواهم بود
و برای روزم برنامه میچینم
زندگی خواهم کرد
زندگی که برایش هیچ معنای خاصی نخواهم یافت
شاید کسل کننده ترین کاری که میشود بعد از تو انجام داد
خب..
دیر شد
وقت رفتن رسیده و من مسافری سوار بر قطار خواهم رفت
مبادا روزی فکر من به سرت بزند و تمام ایستگاه ها را برای من منتظر بمانی
وقتی که خوب ِ خوب دور شدم ... وقتی که دیگری چشمی مرا نمیدید
از فاصله ایی که برای حفظ خوشبختی تو ساختم
لذت خواهم برد و تمام خواهم شد.
به همین سادگی
این بود تمام رفتن...
آقای ربات - وقت رفتن.
برچسب:
نویسنده: ماهان عباسیان