سردرگمم
کمی از خودم دورم
کمی این روزها با منطق تصمیم نمیگیرم
استرسم که فقط روز ها بود حالا همیشگی شده
یک سردرد عجیب تمام دنیایم را فرا گرفته
انگار کسی این روزها مرا از عمق وجودم فریاد میزند
برای اولین بار هیچ برنامه ایی ندارم برای زندگی برای آینده
هر لحظه یک تصمیم جدید میگیرم
یک فکر جدید دارم
هر ساعت به درست بودن یا اشتباه بودن تصمیم ها فکر میکنم
سر یک دوراهی بزرگ گیر کرده ام
شرط میبندم به خودم که بیایم باز یک ماهی فرو میروم در غار تنهایی ام
آری این روزها .... رک بگویم
حالم از خودم بهم میخورد
نه دیگر شور و شوق کنکور مرا حرکت میدهد
نه فکر آینده
نه بهترین دانشگاه
نه یادگیری چیزی تازه
این روزها با یک حرف دلزده میشوم و با یک حرف عاشق
گاهی جلوی آینه مینشینم و به خودم نگاه میکنم
دقیق دقیق
چند تار مویم سفید شده
چین و چروک های پیشانی ام بیشتر شده
چشمانم از خستگی داد میزنند
فکر که میکنم میبینم از کسانی که از آنها متنفر بودم حال بد ترم
از آدم های بی هدف و پست که همیشه از پشت خنجر میزدند
از آنها پست تر شده ام
من تباه شده ام و این همان حقیقت است ... که برای خیلی ها تلخ است
من هیچ حسی به این تباه شدن هم ندارم
آری این روزها
این روزهایی که هیچوقت نمیگذرد
حس میکنم زمان مرگم فرا رسیده
باید وصیت نامه ایی بنویسم طولانی که اندازه فصل هایش از سنم هم بیشتر باشد
آخر میدانی خسته شدم ..
از این خواب ها
از این ساعت ها
از این فکر ها
دارم دیوانه میشوم
آری...
من علی ام ، یک روانی :(
نه کسی هست که مرا درک کند . نه کسی را درک میکنم . نه هیچ چیز دیگری
نه میخواهم کسی مرا دلداری بدهد
نه...
فقط این روزها خیره شده ام به عقربه شمار ساعت رومیزی
که ببینم کی قرار است تمام شود ؟؟
و صدای تیک تاکی کل زندگی مرا فرا گرفته
سردرگم هستم
پر از گناهم
پر از فشار و استرسم
خالی از عشق و شادی هستم
آری من
تباه شده ام
آقای ربات - روزایی که نمیگذرند...
برچسب:
نویسنده: ماهان عباسیان