دلم بی قرار است
انگار همین یک ساعت پیش بود رفتنت...
من آن شب به اندازه کل مردم شهر بهت زده بودم..ساکت بودم...
تو چه میدانی رفتن چه حسی دارد
من عشق را در چشمان تو پیدا کردم
و با تو عشق را تجربه کردم
و با تو عاشق شدم
تو چه میدانی عشق چیست ؟
این روزها
اگر دلم نگیرد به خودم شک میکنم
شاید مریضی چیزی شده باشم ...
به انسان بودنم شک میکنم
رفتنت...آه چقدر سرد بود
به تو نگفتم و چون این نوشته را هیچوقت نخواهی خواند مینویسم
رفتنت مرا مریض کرد
سه هفته تمام
و فقط آن روزها در هر دیوار و گوشه ایی مینوشتم
حال خراب این روزهایم را یادت باشد فقط...
حالت تهوع شدید داشتم
دل دردم را بهانه میکردم ولی حالم بهم میخورد وقتی میدیدم عشق با پول پیوند خورده
زیبایی بهانه عاشق شدن شده
میدیدم چقدر ساده پول آدم ها را به هم نزدیک و یا دور میکند...
و تو چه میدانی احساس یک پسرک فقیر و تنها چیست وقتی با عشق و مظلومیت خاصی به تو زل زده .. ؟؟
مریض شده ام میدانی ؟ مثل همان روزهایی که خیلی غیر قابل پیش بینی رفتی
اما اینبار فراموشی گرفته ام
فراموش کردن هایی که سخت است
فراموشی چشمانت ... لحن حرف زدنت ... آن لبخند های ..... آخ...
اگر این روزها گریه نکنم باید به خودم و به بودنم شک کنم...
و تو چه میدانی گریه چیست ؟ احساس چیست ؟
وقتی زندگی من کامل شده دوستت دارمی که هیچوقت نشد بگویم
شببخیری که نشد بگویم
آن وقت که من با تنهایی هایم هم خواب میشوم
آن هنگامی که بالای بلندای دردهایم فریاد میزنم
آغوش دیگری تو را خریده
تو چگونه میخواهی بفهمی که تو را نداشتن یعنی چه......
اقای ربات - تو چه میدانی ؟
برچسب:
نویسنده: ماهان عباسیان