شب بود
از خواب پریدم
عرق سردی روی پیشانی ام بود
یک ساعتی میشد به خواب رفته بودم
ولی با خوابی که دیدم انگار یک سال میگذشت ...
در خواب میترسیدم
تو میرفتی و من یک لبخند برعکس میدیدم که هر لحظه از من دورتر میشد ...
تو میرفتی و صدایی میشنیدم که هر لحظه ضعیف تر میشد
میخندیدی ... تو میخندیدی و میرفتی
ترسیدم
از خواب بیرون پریدم
آمدم ببینم حالت خوب است
اما دیر آمده بودم
اثری از تو نبود ... هیچ اثری
تو رفته بودی
دیر از خواب بیدار شدم
نمیدانم این قسمت من بود یا تقصیر من ... نمیدانم
ولی تنها بودم
شب بود
هوا ریخته بود بهم
من چنان داد کشیدم
که خدا ریخت بهم ...
این قصه شاید تکراری شده برای شنیدن
ولی من هر روز و هر روز مرورش میکنم
به اندازه یک سال گذشته از دوری من و تو
از اینکه برجی ساختی از تنفر به من و یک دیوار بلند کشیدی به سمت من
تا هیچ راه ورودی نباشد
حتی دلیلش را هم نگفتی
هرروز مرور و مرور
و هیچوقت نتوانستم جواب سوالم را پیدا کنم
همین..
امشب نمیتوانستم بنویسم
طلسم شده بودم
گفتم از رفتنت بنویسم
رفتنی که آنقدر سهمگین بود که مرا هم با خود برد....
اقای ربات - رفتنت
برچسب:
نویسنده: ماهان عباسیان