یادم می آید وقتی بچه بودم
این روزها .. این فصل ها .. این تغییر ها خیلی برایم جذابیت داشت
مثلا ساز میزدم
در هر فصلی با یک صدایی
آرزویم این بود پشت یک پیانو بنشینم
و در میان نت های عجیب غریبش غرق شوم
نفس میکشیدم .. از ته دل
میدویدم...آری این را خیلی خوب یادم می آید
خیلی هم خوب میدویدم...با سرعت تمام ... به من انرژی میداد
مخصوصا وقتی صورتم را میشستم و وقتی می دویدم خنکی خاصی روی صورتم حس میشد
با کاغذ برای خودم کامپیوتر درست کرده بودم... چقدر شوق این را داشتم یک روز تنهایی با کامپیوتر کار کنم
برایم تاریکی معنای به خواب رفتن داشت نه بیداری
پاییز را که نگو....پاییز همیشه حس اولین ها را داشت برایم
اولین آهنگی که خودم اجرا کردم
اولین کامپیوتری که خریدم
اولین باری که قلم به دست گرفتم
و اولین باری که متولد شدم....
یادم می آید اولین روزی که خودم زیر باران تنهایی راه میرفتم
مسیر را طولانی تر میکردم تا دیر تر به خانه برسم و بیشتر خیس شوم
سردی باران را روی بدنم دوست داشتم
میدانی .. گاهی وقت ها تنها آرزویم میشود همان روزها
با خودم میگویم کاش یک بار دیگر برمیگشتم به آن روزی که سرم شکست
در دبستان ... کلاس اول ... یک سنگ تصادفی میخورد به سرم و پیراهن سفیدم قرمز میشد
و آن دختری که گونه هایش گل می انداخت دوباره آن را برایم میشست...
کاش مثل بچگی ها توی دبستان باز سرم میشکست... و همه نگران من بودند
همه مهربان میشدند...
کاش میشد دوباره بدوم ... با آخرین سرعت و دور شوم از روزهایی که برایم شده تکرار و تکرار
کاش همین الان آن روزی بود که رفته بودم پشت بام برای تعمیر کولر و با یک لبخند لعنتی که به من زده میشد می افتادم پایین ...
چقدر همه چیز زیادی خوب بود...
یادش بخیر
همه چیز از وقتی شروع شد
از وقتی بد شد
که به جای اینکه در حمام آواز بخوانم
شروع کردم به فکر کردن..یک سکوت سنگین
کاش باز چشمانم را میبستم و میدیدم نمرات کارنامه ام همه بیست شده و برای جایزه شاگرد اولی با غرور بلند شده ام و میروم روی سن...
واقعا چقدر دلم برای آن روزها تنگ شده
چقدر از آن روزها فاصله دارم..
روزهایی که هیچکس معنی اش را نفهمید
من مخفی شان کردم در قلبم تا این لذت ها را با هیچکس سهیم نباشم
لذت هایی که شیرینی شان همیشه زیر زبانم باقی خواهد ماند...
موزیک رو هم بهتون پیشنهاد میکنم:
فریبز لاچینی - پاییز پاییز پاییزه...
آقای ربات - بچگیا...
برچسب:
نویسنده: ماهان عباسیان