بگذار برای لحظه ایی هم که شده به تو فکر نکنم
به اینکه چیزی ندارم فکر نکنم
بگذار دمی را با تنهایی خودم سپری کنم
لحظه ایی تو را فراموش کنم
سخت که چه بگویم..
ناممکن است فراموش کردن تو
نه میتوان چشم ها را بست
نه میتوان چشم ها را شست
نه میتوان حافظه را پاک کرد
اما تو بگذار درد از دست دادنت را از یاد ببرم
غم نبودنت بدجوری اذیتم میکند... بگذار برای دقیقه ایی هم که شده فراموشش کنم
یادم بده
تو چه آسان مرا از یاد بردی ... بیا و برای آخرین بار هم که شده
به من یاد بده چگونه اینقدر سنگ هستی ؟
ببین تو که رفتی
یک بار دیگر برگرد و هر چه داری را هم ببر
عکس هایت را .. لبخند هایت را .. حرف هایت را ... ببر
بشور و ببر
و بگذار لحظه ایی هم که شده
با خستگی رفتنت
چرتی بزنم زیر نور آفتاب
آرام و آسوده
تا ابد.
آقای ربات - بگذار...
برچسب:
نویسنده: ماهان عباسیان