خرید بک لینک

خوب به یاد دارم

آن روزی که فاصله ما دو پنجره بود و چند متر هوا...

تو جلوی یک پیانو نشسته بودی و معلمت داشت به تو توضیح میداد

من تو را از پنجره آپارتمان کناری میدیدمت

محو نگاهت شده بودم

تا اینکه معلمت رفت و تو شروع کردی

ابر ها را به باریدن مجبور کرد

دستانی که روی پیانو حرکت میکرد

دلم را میلرزاند هر نتی که مینواختی

چه حال و احوالی داشتیم منو و ابر ها ...

همه دلواپس این بودیم که نکند نت هایت تمام شود و سکوت ما را خفه کند

من . هوا . باران . ابر . اتاق . حتی آجر های آپارتمان تو را صدا میزدند

و تو انگار پرنسس سوار بر اسبی شده بودی که روی پستی بلندی های مغز من میتازیدی

چه بعد از ظهر خوبی بود...

من شده بودم شاه سیاه شطرنج و تو شده بودی یک رخ دیوانه که با دستانی که نت های سیاه وسفید را مینواخت

مرا کیش و مات میکرد...

چقدر دلم برای آهنگی که هیچوقت تمام نشد تنگ شده ...


آقای ربات - آهنگی که هیچوقت تمام نشد.

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: يکشنبه 31 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:16

صفحه بندی