خوب به یاد دارم
آن روزی که فاصله ما دو پنجره بود و چند متر هوا...
تو جلوی یک پیانو نشسته بودی و معلمت داشت به تو توضیح میداد
من تو را از پنجره آپارتمان کناری میدیدمت
محو نگاهت شده بودم
تا اینکه معلمت رفت و تو شروع کردی
ابر ها را به باریدن مجبور کرد
دستانی که روی پیانو حرکت میکرد
دلم را میلرزاند هر نتی که مینواختی
چه حال و احوالی داشتیم منو و ابر ها ...
همه دلواپس این بودیم که نکند نت هایت تمام شود و سکوت ما را خفه کند
من . هوا . باران . ابر . اتاق . حتی آجر های آپارتمان تو را صدا میزدند
و تو انگار پرنسس سوار بر اسبی شده بودی که روی پستی بلندی های مغز من میتازیدی
چه بعد از ظهر خوبی بود...
من شده بودم شاه سیاه شطرنج و تو شده بودی یک رخ دیوانه که با دستانی که نت های سیاه وسفید را مینواخت
مرا کیش و مات میکرد...
چقدر دلم برای آهنگی که هیچوقت تمام نشد تنگ شده ...
آقای ربات - آهنگی که هیچوقت تمام نشد.
برچسب:
نویسنده: ماهان عباسیان