من از بچگی نگران به دنیا اومدم
و همینطور که بزرگتر شدم نگرانی هامم بزرگتر شد
بچه که بودم همیشه نگران گم شدن مدادرنگی هام بودم
از یه جایی به بعد نگران از دست دادن خانواده ام شدم
با خودم میگفتم اگه یه روز تنهای تنها باشم چی میشه ؟ حتما دیگه زندگی نمیکنم
بعد اونجا فهمیدم من هیچوقت برای خودم زندگی نکردم
نمیدونستم وقتی کسی یکی رو ترک میکنه چه حسی داره
نمیدونستم فراموشی چه حسی داره
من با همین ترس و استرس ها بزرگ شدم
روزها گذشت
من تازگیا دچار یک نگرانی عجیب شده ام
نگرانم . برای از دست دادن کسی که نگرانم نیست ...
و چقدر سخته بفهمی همه چیز تمومه و نتونی قبول کنی
شاید اگه من با این نگرانی ها بزرگ نمیشدم
شاید اگه بزرگ میشدم ولی همون نگرانی های کوچیک قبلا رو داشتم
الان وضعیتم اینطوری نبود.
اقای ربات - دلتنگی های لعنتی این روزا
برچسب:
نویسنده: ماهان عباسیان