طوفانی سخت در راه بود
این را از ابرهای نارنجی متمایل به قرمز رنگ ابرها میشد فهمید
باد هر لحظه شدید تر میشد
پسرک مردم را میدید که به سمت خانه هایشان در حال حرکت هستند
لحظه ایی بعد هیچ جا را نمیشد دید
هنگام غروب بود
صدای غریب یک اذان از دور به گوش میرسید
آه چقدر پسرک وقتی این صدا را میشنید در فکر فرو میرفت
با خودش میگفت چقدر تنهام...
اما حال وقت این ها نبود
همه در حال فرار بودند
پسرک فرار میکرد...خیابان ها معلوم نبود ولی پسرک فقط به سمت خانه میرفت
نمیدانست کجا .. ولی به سمت خانه میرفت
نمیتوانست فراموش کند
با چشمان خودش میدید مهر و وفا و مهربانی هم از این شهر دارند فرار میکنند
میدید که شیطان در دل این شهر میرقصید
میدید قاصدک ها همه در حال پر پر شدن و به دست باد سپرده شدن هستند
چشمانش را بست
تحمل این دنیا برایش سخت بود
ناگهان نوری را جلویش حس کرد
چشمانش را بی محابا باز کرد
یک پیر مرد بود با چهره نورانی
گفت
این آخر دنیاست
بیا با من
دستش را به سمت پسرک دراز کرد
پسرک دست پیرمرد را گرفت
ناگهان خیابان ها شسته شدند
باران شروع به باریدن کرد
دیگر باد نبود
بوی خاک و نم همه جا را فرا گرفته بود اما مردم همچنان فرار میکردند
انگار مردم هر لحظه باید از چیزی فرار کنند...
اما
خدا با ما بود
آری خدا با ما بود هنگامی که به سمت خانه قدم برمیداشتیم
همه چیز رویایی شده بود
و آری .. همه چیز در رویا بود
همه چیز بود
تا وقتی که خواب بود...
اما من با یک صدای مهیب بیدار شدم
آری
باید از راهی که رفتم زود برگردم
امروز صدای صور اسرافیل را حس کردم
آقای ربات - صور اسرافیل.
برچسب:
نویسنده: ماهان عباسیان