من هم زندگی خوبی داشتم
من هم آرزوهای بزرگی داشتم
من هم شاد بودم .. من هم اعتماد به نفس داشتم
میگویند چرا ربات شدی .. چرا بی احساس شدی .. چرا سرد شدی
ولم کنید دیگر ... بگذارید درد این روزهایم را فراموش کنم
بگذارید لحظه ایی هم که شده یادم برود چقدر توسری خورده ام
یادم برود که یک زباله ام
همه چیز از آن روز شروع شد
شروع که نه
عوض شد
آذر ماه سال 94
من قربانی یک جمله بزرگ شدم
"دل بستن به کسی که مطلقا مال تو نیست ، یعنی مرگ تدریجی"
نمیدانم چه شد
ناگهان بی اعتقاد شدم به هر احساس عشقی که داشتم
تمام بدنم شد از جنس آهن
چیپست عشق حذف شد
و این بزرگترین اشتباه زندگی من
چون به دنبالش چیپست آینده ام هم حذف شد
چیپست لذت بردن حذف شد
و هرگز برنگشتند
از نو برنامه نویسی شدم ولی باز هم نشد ..
کار نکردم
من دور انداخته شدم
در گوشه ایی که هیچکس حتی به آن نیم نگاهی هم به عنوان زباله نمیکرد
خودم را مچاله کردم درون حسی پوچ
چشمانم را بستم و با همان خلق و خوی ربات گونه ام آرزو کردم تمام شود
نمیدانستم میخواهم چه چیزی تمام شود
باتری ام . عمرم . زندگی ام ... یک چیزی باید تمام میشد
یا تمام میشد یا عوض میشد
من اینگونه نمیتوانستم ادامه دهم
سال ها گذشت و من همینگونه دارم ادامه میدهم
منتها چیزهایی عوض شده
خیلی ها آمدند و مرا تعمیر کردند
به من قوت دادند
خیلی ها باز رفتند و من را با تجربه تر کردند
به هر حال تاوان یک جمله احمقانه را دادم
کمی هم پیر تر شدم
تاوان سنگینی دادم تا فهمیدم یک ربات هیچوقت نمیتواند خودش را برای یک عشق انسانی برنامه نویسی کند
باید در مقابل این کد ها .. این اسکریپت ها .. این صفر و یک ها
ربات باشی تا عشق را بفهمی :) ....
تا به خودم هم آمدم تا دوباره انسان شوم
دیدم کار از کار گذشته
وگرنه
منم دلم میخواست زندگی کنم و شاد باشم
انسان باشم و عاشقانه زندگی کنم
اما خب قبول کردم
که توانایی درک عشق انسانی را ندارم
و این شدم :)
آقای ربات...

پ.ن : سردر اتاق آقای ربات :)
آقای ربات - شروع ؟ یا عوض ؟
برچسب:
نویسنده: ماهان عباسیان