خرید بک لینک

میبخشی خانوم ولی من خیلی بد هستم .

این را گفت و از کنار دخترک رد شد

بعد از ظهر هست . پارک خالی خالی از مردم

دخترک نای تکان خوردن ندارد

سریع فکرش به سال ها پیش میرود

که یک هفته تمام از همین پارک رد میشد

و پسرک میپرید جلویش و از او ساعت میپرسید

به همین بهانه سر صحبت را باز میکرد و تا آخر پارک به زور هم که شده بود کنارش قدم میزد

هنوز پسرک زیاد دور نشده

صدای قدم هایش را میشود شنید

دخترک بلند فریاد میزند

بخشیدمت

مثل همان ساعتی که هنوز هم به دستت بستی

مثل همان چتری که زیر باران یخ زده بودی و به تو بخشیدم

تو را هم بخشیدم

به خودت

پسرک خشکش میزند

انگار چیزی شبیه به یک خداحافظی روی لبانش نشسته

همراه شاید کمی اشک و شاید کمی پشیمانی

دخترک ادامه میدهد

خداحافظی نکن

من کسی را که رد شد

به خاطراتم هم نسپردم

و میرود

پسرک می ایستد و فکر میکند

به ساعتی که دخترک برایش کادو گرفته بود نگاه میکند

نگاه کردن به ساعت لذت داشت

اما مزه اصلی اش در این بود که از دخترک ساعت میپرسید ...

باران گرفت

و خیلی سریع هوا سرد شد

پسرک چتر را بست

ساعت را باز کرد

و روی همان نیمکتی گذاشت که برای اولین بار دوتایی رویش نشستند

و رفت

بیچاره نیمکت..حالا باید تنهایی مرور کند همه خاطراتی را که در یک پارک کوچک اتفاق افتاد

دوسال از اولین قرار میگذشت

اما به اندازه دویست سال خاطره روی نیمکت نشسته بود

یک سنگینی محض فضا را فرا گرفته بود

و پیرمردی که شاهد همه این ماجرا ها بود حالا دیگر روی نیمکت روبه رویی خوابش برده بود

این قصه تمام شد

بی هدف شروع شد و بی سرانجام تمام شد

پسرک...دخترک...شما ها حال خیلی گرم هستید

با خودتان میگویید لیاقت من را نداشت

بگذارید فردا شود

همه چیز را خواهید فهمید...

آن روزی که دیگر دیر شده

آن روزی که دیگر دیر شده

...

پ.ن: نوشته های جدید خوبه ؟؟!

آقای ربات - ببخشید خانم ساعت چند است ؟؟؟

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 17:21

صفحه بندی