خرید بک لینک

سال ها پیش در شهر ما یک چاه حفاری میشد تا منابع آبی تامین شود

آن چاه در یک زمین نسبتا بزرگ حفر میشد که حالا هم به عنوان متروکه یاد میشود

حفر چاه صبح تا ظهر و از عصر تا شب و از شب تا خود صبح انجام میشد

به خاطر اینکه ماه رمضان بود و کارکنانی که روزه داشتند نمیتوانستد در زیر نور آفتاب کار کنند..

شب ها از صدای حفر چاه خوابم نمیبرد .. خانه ما تقریبا دو سه خیابان با آن منطقه فاصله داشت

حفر چاه بیشتر از آنی که باید طول کشید...تقریبا یک ماه بیشتر شد

خیلی ها از شهردار پرسیده بودند و عده ایی هم راجع به صدای زیادی که شب ها خواب برایشان نگذاشته از شهردار شکایت کردند

و شهردار دلیل طول کشیدن را این گفته بود که هنوز انگار به آب نرسیده اند

یک شب همینطور که دراز کشیده بودم و به صدای حفر چاه فکر میکردم صدای چند گلوله شنیدم

خیلی ترسیدم...هفت تا گلوله .. حتما یک هفت تیر بود که فشنگ هایش خالی شد

رفته رفته من و دوستم بهرام به این ماجرا مشکوک شدیم

بهرام دوست صمیمی من بود و تقریبا در هر کاری مشترک کار میکردیم

هر پروژه ایی .. هر کار کلاسی و این جور چیزها

یک شب تصمیم گرفتیم شبانه راهی منطقه ممنوعه که خودمان هم نمیدانستیم چرا اسمش را منطقه ممنوعه گذاشتند وارد شویم

منظورم از منطقه ممنوعه همان منطقه ایی بود که چاه حفر میشد

چراغ قوه . طناب . قیچی . موبایل و خلاصه هر چیزی که میتوانست لازم باشد را برداشتم و داخل کوله پشتی گذاشتم

منتظر ماندم همه به خواب بروند و آرام و پاورچین پاورچین زدم بیرون و رفتم سر قرارمان با بهرام

کمی منتظر ماندم و بهرام هم رسید و تا خود محل حفر چقدر فکر و خیال کردیم

بهرام میگفت شاید دلیل اینکه حفر چاه اینقدر طول کشیده این باشد که چاه خود به خود پر میشود

کمی برایم جالب بود و البته ترسناک !

آنقدر فکر و خیال کردیم که وقتی رسیدیم به محل حفر چاه

توان کندن فنس ها را نداشتیم که بتوانیم عبور کنیم !

تابستان بود ولی خیلی سرد بود .. دست هایم را ها کردم و به هم مالیدم و با قیچی یک طرف فنس را بریدم و داخل شدیم

صدای کارکنان از دور می آمد و صدای آن دستگاه لعنتی حالا همه اش در گوشم بود

دنگ . دنگ . دنگ . دنگ ... به زمین ضربه میزد و حفر میکرد..

در گوشه ایی قایم شدیم .. میدانستیم کارکنان هنگام سحری تا روشن شدن آفتاب استراحت میکنند

چیزی تا سحر نمانده بود که کارکنان یکی یکی رفتند داخل یک کانکس برای استراحت و روزه گرفتن...

زمین حفاری شده خالی شده بود که از داخل لوله ایی که قایم شده بودیم زدیم بیرون

فضا خیلی تاریک بود ... چراغ قوه ها را روشن کردیم و به سمت چاه رفتیم

هر چه نزدیک تر میشدیم ترسمان بیشتر میشد .. مواظب بودیم که زیر پایمان خالی نشود .. آخر زمین آنجا خیلی سست بود

و امکان ریزش وجود داشت..

تقریبا رسیده بودم

چراغ قوه را به داخل چاه انداختم

نوار های سفیدی میدیدم که خاک میریختند و دوباره چاه را پر میکردند ... یک جور پارچه سفید ...

خیلی ترسیده بودم .. کمی از چاه فاصله گرفتیم ... بهرام صورتش گرد شده بود

ناگهان حواسم به دستگاه حفاری که حالا خاموش شده بود افتاد

خاموش بود ... نباید صدا میکرد

پس این صدای آآآآآآ از چه بود ؟؟؟

از ترس ، نفس کشیدن برایم خیلی سخت شده بود

چاه دوباره نیمه پر شد و همانطوری ماند

لحظه ایی به بهرام نگاه کردم .. آن هم ترسیده بود

با سه شماره آنقدر از آن محل دور شدیم که حتی نفهمیدم از آن سوراخ کوچکی که از فنس درست کرده بودم رد شدیم ! ....

شاید ادامه داشته باشد ...

آقای ربات - قصه مومیایی

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 17:21

صفحه بندی