چه بنویسم ؟
چگونه بنویسم دلم هوایت را کرده ؟
چگونه بنویسم دلم داشتنت را میخواهد ؟ ...
آخر این انصاف نبود..فقط 5 سال ؟
کم نبود ؟
چگونه دلت آمد ؟ اصلا به من فکر کردی و رفتی ؟
اصلا تو هیچوقت به من فکر کردی ؟
نه...قبول کن که هیچوقت برایت مهم نبودم
اما باید احساس من را درک میکردی
باید حس میکردی حتی بودنت که حس نشود هم کافی بود تا دنیا را به زانو در بیاورم
باید حس میکردی پشتم به تو گرم بود
نبودی ببینی کودک 6 ساله ات را چقدر اذیتت کردند..نبودی..
آنوقت من چکار میتوانستم بکنم؟؟
اگر تو بودی از من دفاع میکردی مگر نه ؟
اگر بودی
اگر اگر اگر ...
خسته شدم از اینهمه اگر و اما و ولی
بگذریم
بابایی؟؟ دلت برایم تنگ میشود؟
میگویند از آن بالا همه چیز را میبینی..
عکسی که به دیوار اتاقم زدم را هم میبینی؟؟
یادت می آید چقدر برای گرفتن این عکس ذوق و شوق داشتی ؟
یاد می آید چقدر خنداندی مرا ؟
.:آخرین خنده:.
این روزها هنوز هم آخرین خنده اس
امروز جمعه است و من هوایت را کرده ام
زمین و زمان و اتاق و پنجره و گلدان های اتاق هم تو را صدا میزنند
نمی آیی ؟؟؟
حداقل یک لحظه در خواب
یک لحظه کوتاه..قول میدهم زیاد نگاهت نکنم
قول میدهم حرفی نزنم
قول میدهم گریه نکنم
به قول خودت مرد که گریه نمیکند
ههه...مرد...
نیستی پدر تا ببینی چقدر موفقیت کسب کرده ام
نیستی تا ببینی چقدر بزرگ شده ام
نیستی تا ببینی چقدر یک نفر را دوست دارم
نیستی تا اون را ببینی
مثل خودم است
اون هم چون من تویی ندارد...
اگر بودی میدیدی چقدر من را دوست دارد..حتما به آن حسودی میکردی !
این هم زندگی ماست دیگر..چه میشود کرد
پدر وقت کردی سری به این طرفها هم بزن
یک دست هم تکان دهی من قبولت دارم
فقط بگو تو هم من را دوست داری...
آری درد مرگ پدر نبود ....مرد بی پدر بود
آقای ربات - بامداد تنهایی
برچسب: درد مرگ پدر نبود مرد بی پدر بود,
نویسنده: ماهان عباسیان