(بدون تیتر)
نشستم با خودم دارم حرف میزنم
هه فک کنم از تنهایی زیاد زده به سرم
چقدر راحت حرف میزنم و قبول میکنم
ایرادی نداره کسی منو دوست نداره .. چه اشکالی داره ؟
ایرادی نداره اصلا بهم با یه دید دیگه نگاه میکنه .. به من چه اصلا ؟
اصلا مهم نیست که قبلا چیا میگفت و الان زده زیرش
اصلا گور بابای فصل بهار ... من بچه پاییزم .. این سوسول بازیا چیه دیگه
اصلا لعنت به هر چی شعر و غزل و قصیده اس .. من اهل این چیزا نیستم که ...
نفرین به افسردگی و استرس و لحظه های دپرس .. واسه کی مهمی ؟؟ هوم ؟
چقدر راحت منم میزنم زیر همه چی و قبول میکنم
اما به خودم که میام
دوباره زیر این فشار ها له میشم
انگار زور الکی زدم ..
بعضی وقتا به خودم جلو آینه نگاه میکنم میگم بسه دیگه
دست بکش و برس به زندگیت
تا کی آخه ؟
بعد پشت به آینه میشم میگم تا جهنم ...
با کی دارم لج میکنم ؟ نمیدونم
کیو میخوام عذاب بدم ؟ نمیدونم
چرا اینطوری ام ؟ نمیدونم
شدم مثل اون پیرمردی که آلزایمر داشت
همسایه مون رو میگم
لحظه های خوشش رو از یادش میرفت ...
شدم مث همون منم شور و شوق و انگیزه و روحیه ام رو از یادم بردم
و همش چسبیدم به روزایی که اگه پشت سر هم بذاری سه ماه هم نمیشه
کی مقصره ؟ نگو من ...
اون پیرمرده مرد .. نه نمرد
زیادی بزرگش کردند .. اون فقط یادش رفت بیدار بشه
کاش منم همونطوری بشم
یادم بره بیدار بشم :)
نه واسه اینکه تحمل این حرفا ، این روزا ، این بدبختی ها رو نداشته باشم هاا نه ...
اصلا من از مرگ میترسم ..
ولی به هر حال هر شروعی یه پایانی داره دیگه .. نداره ؟
(همونطوری که گفتم بدون امضا.)
برچسب:
نویسنده: ماهان عباسیان