خرید بک لینک

هوا گرمه .. خیلی گرم

اونقدری که از گرما از پوست سرم عبور میکنه و خون های مغزم رو جوش میاره

خون ها میجوشند و مغزم داغ میشه

و اینجاست که یه ربات دچار دوگانگی حالت میشه

یعنی اینجاس .. کار میکنه .. حرف میزنه

اما از درون تو گذشته است

تو یه جایی که دوست داره

من اینجا بودم

یک شاگرد برقکاری در 6 سال پیش

از خواب بیدار شدم

ساعت هفت و نیم

ای وای دیر کردم .. سراسیمه یک صبحانه خوردم و لوازم رو برداشتم و رفتم دم در خونه استاد

بعد از کلی غر غر راه میوفتیم

میریم بالا

خیلی بالا

امروز یکم عجیبه ... هوا سرحالت میکنه

تو تابستون من هیچوقت سرحال نیستم چرا امروز سرحالم ؟

هنوز داریم میریم .. رسیدیم آخرین خیابون .. بالاترین خیابون شهر

پیاده شدیم از ماشین .. تا حالا این منطقه نیومده بودم

رفتیم به سمت محل کار

لوازم رو باز کردیم و شروع کردیم به کار

تو یه خونه ایی کار میکردیم که نیاز به تعمیر داشت و خانواده هم اونجا زندگی میکرد ..

از این جور تعمیر ها که خونه زندگی هم توش باشه خوشم نمیاد .. دست و پای آدم رو میگیره

ولی این یکی فرق میکرد

+بفرمایید...

اینو شنیدم و برگشتم

چشماش هنوزم همونطوری درشت بود

گرد

سبز

تو نگاه اول شناختمش ... شناختمش ... شناختمش ...

با اینکه فقط یک سال اونم توی اول دبستان دیده بودمش .. شناختمش

اونم منو شناخت .. اونم با اولین نگاه .. تو قیافه اش فهمیدم

من من کنان یه لیوان شربت برداشتم و تشکری کردم و با اجبار رفت ...

مامانش صداش کرد ..

بهم ریختم .. استاد میگه فازمتر رو بده .. چکش رو بهش میدم ...

میدونی من عاشق شدم .. با من کاری نداشته باشید من همین الان روانی شدم

فهمیدم چرا امروز اینقدر خوب بود ...

پریسا ... اولین نفری که تو زندگیم منو دوست داشت ...

خب من وقتی وارد دبستان شدم زیادی بچه و ساده بودم .. چون پیش دبستان هم نرفته بودم کلا با محیط آشنایی نداشتم

همه تو کلاس شعر میخوندن و من .. یه گوشه نشسته بودم و نقاشی میکشیدم .. بی صدا .. بی صدا و ساکت ترین پسر دنیا

پریسا نزدیکم شد .. نشست کنار نیمکت من و برگه ایی گذاشت جلوم ..

+میتونی اسم من رو بنویسی ؟

خب من پیش دبستان نرفته بودم اما انگلیسی هم خودم تنهایی یاد گرفته بودم چه برسه به الفبا !

اسمشو پرسیدم و نوشتم و دادم بهش ..

خب منم تو حالت بچگانه گفتم تو میتونی اسم منو بنویسی ؟

+اسمت چیه ؟

علی

+بیا ...

یه کاغذ داد بهم و دیدم نوشته : اَلی !

خندیدم ..

اسممو بهش یاد دادم و اونم خندید و رفت ..

رفت تا روزی که من خوردم زمین و سرم شکست .. پیرهنم سفید بود اما حالا شده بود قرمز !

همه باهام مهربون شده بودن .. پریسا مهربون تر

پیرهنم رو در آورد و برد شست .. آخ کاش هنوز اون پیرهن رو نگه میداشتم ...

اون همش بهم محبت میکرد و دوستم داشت

اما من معنی دوست داشتن رو نمیفهمیدم

تو خانواده اصلا چیزی به اسم محبت بهم نه گفته بودن . نه یاد داده بودن . نه اصلا حس محبتی توی حرف های خانواده میدیدم

من بیگانه بودم تو بازی عشق

شد دوم دبستان و دیگه دخترها از پسر ها جدا شدند و تموم شد .. آخرین باری هم که دیدمش سر جشن کلاس اولی ها بود ..

تا همین امروز که ده دقیقه پیش بهم شربت تعارف کرد ..

اصلا تغییر نکرده بود ..

و چقدر کار زود تموم شد .. اه .. چقدر زود وقت رفتن شد ..

وقتی کار تموم میشد معمولا من خوش حال بودم ! اما الان اصلا دوست نداشتم برم ..

وقتی میرفتیم پریسا اومده بود بدرقه

یه حرفی تو چشماش بود .. انگار میخواست یه چیزی بگه اما مامانش بازم اون رو به زور کرد تو خونه ..

ای لعنتی ...

یادمه همون روز دوچرخه دایی ام رو قسطی ازش خریدم .. بهترین حس دنیا بود

وای خدا اون روز چقدر زیبا بود .. پر از اتفاق های زیبا

و یادمه بازم سوار بر دوچرخه به سمت خونه میرفتم و همش به پریسا فکر میکردم که خوردم به یه دیوار ...

پریسا ... حالا که من معنی عشق و عاشقی رو فهمیده بودم

چرا اینقدر باید از هم فاصله داشته باشیم خب ؟ ....

الان که خوردم دیوار و سرم شکست .. میایی پیراهن خونی ام رو بشوری ؟

میایی بازم سرم رو باند پیچی کنی و همش دعوام کنی که بیشتر مواظب خودم باشم ؟

الان چی پریسا ؟ الان که زیر نور دااااغ آفتاب یاد تو افتادم

اگه همین الان یه آجر از بالا بیاد و بخوره تو سرم و کله ام بشکنه .. میایی ؟؟

من حاضرم کل قسمت های سرم بشکنه تا بازم .. بازم .. بازم تو از دور بدوی تا برسی به من ..

آخه من خیلی وقته مردم .. دیگه کسی برام به مهربونی تو نشده و ندیدم ...

:(

آقای ربات - قصه پریسا . 8 تیرماه 1396

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: جمعه 9 تير 1396 ساعت: 6:46

صفحه بندی