بیخیال حواشی کنکور و استرس اینکه جایی قبول شوم
بیخیال کار زیر آفتاب داغ شهرمان
بیخیال بدبختی ها
وقتی چشمم به تو می افتد
وقتی از محله قدیمی مان رد میشوم
دستانم همان آرامش قدیمی را میخواهند
پاهایم دیگر راه نمیروند
تا تو از پنجره بیرون را نگاه کنی و برایم دست تکان دهی
میدانی ؟ بیخیال همه زندگی و مشکلاتش وقتی تو از پنجره گل ها را آب میدهی
بیخیال همه چیز
وقتی من از حال کنده میشوم و میروم به گذشته ها
گذشته ایی طولانی که در عرض پنج ثانیه مرور میشود
تو بودی و من
و در این میان کسی ما را درک نمیکرد
تو به تنها نبودن نیاز داشتی
من به کسی که شادم کند
من به محبت نیاز داشتم
و تو خیلی خوب بلد بودی مهربان باشی
و بودن من برای تنها نبودنت کافی بود تا آن کابوس های بعد از توموری که برداشتی را نبینی ..
فکر میکنم پنج شش سالی از من بزرگتر بودی
اما قد من بلند تر بود :)
من فوتبالی بودم و تو والیبالی
تو نمیشد فوتبال بازی کنی پس به من والیبال یاد دادی
و بازی از صبح تا شب تا کف دستهایمان قرمز شود
یادت هست روزی را که موشک ساختیم ؟ کسی در خانه نبود
موشک ترکید و همه آب هایی که به عنوان سوخت داشت ریخت رویمان ؟!
یادش بخیر .. چقدر سعی داشتم تو را بکشم
اما هیچوقت نقاش خوبی نشدم ...
زندگی ام غرق در رنگ ها و موسیقی بود .. و فقط تو بودی که رنگ بخشیدی به زندگی من
و فقط تو بودی که به صدای ناکوک سازم گوش میکردی
همین ها بود که سرنوشت به من حسودی کرد
و چقدر سریع وقت رفتن و تنها گذاشتن اجباری تو فرا رسید ...
اجبار کار بدی است ...
من وقتی بزرگ شوم بچه هایم را هیچوقت به کاری اجبار نمیکنم .. شاید آنها هم مثل من وابسته شده باشند ..
هنوز هم یادم هست
شبی که کامل برایت .. برای نبودنت گریه کردم
و چقدر از ته دل بود ...
از آن روز به بعد هیچوقت گریه نکردم و فقط شاید گاهی قطره اشکی می آمد و میرفت
آخر از آن شب به بعد
اشک های من تمام شد
و به پایت ریخته شد
شاید تو هم اشک ریختی .. ریختی به پشت پایم
تا زودتر برگردم
ولی سرنوشت حسودی کرد و
متاسفانه زور سرنوشت خیلی زیاد است ... خیلی زیاد ..
حالا میشود کمی بیایی نزدیک پنجره تا کمی ببینمت ؟
قول میدهم زیاد نگاهت نکنم .. نکند دوباره سرنوشت خبر دار شود ......
آقای ربات - مروری بر روزهایی که شاد بودم
برچسب:
نویسنده: ماهان عباسیان