امروز دیدمش
بعد از مدتی
از خدا که پنهون نیست .. از شما چه پنهون
دلم براش تنگ شده بود
مستقیم نگاهم کرد .. طوری که از دور تو برق چشماش خودمو دیدم !
با قامتی صاف
لباس های آراسته
قدم های محکم
شیک رفتم جلو
بهش رسیدم
نگاش هنوز تو چشمام بود
یه لبخند نصیب هر دو ما شد
و بوی عطرش .... منو کیش و مات کرد
به اجبار رد شدم و رفتم
قشنگ فهمیدم دلش برام غش رفت ...
چقدر با لباس جدیدش خوشگل شده بود :)
زندگی تو همون ده ثانیه چقدر بی نقص و عالی بود ...
اما چه فایده
پنج دقیقه بعدش
نفهمیدم برای بدبختی های خودم گریه کنم
یا لبخندش یادم بیاد و حس و حالم خوب بشه
لبخندی که فقط به من میزد ...
چشم هایی که ذوق و شوق میبارید ازشون
ربات - ....
برچسب: هایش,
نویسنده: ماهان عباسیان