امروز مثل دیروز بود
و دیروزم مثل پریروز بود
و پریروز هم مثل روز قبلش
و حتی کل هفته هم مثل هفته قبل
و ماه هم مثل ....
از این روزا فقط 15 - 16 تا دیگه مونده
تا اونموقع مجبورم تو این حلقه گیر کنم
صبحا با غر غر های مامانم بیدار میشم
ساندویچ صبحانه ام رو مثل یه غده سرطانی گاز میزنم
و هر از گاهی تیکه هایی از عقده هامم میاد لای دندون هام
و خدا میدونه که چقدر اون موقع ازش بارون میخوام نه این آفتاب لعنتی رو
تا ظهر وضعیت هر لحظه آروم تر میشه
ظهر ناهار میخوریم
بدون استراحت
دوباره کار و کار
تا خود ساعت های 8
کار بعد از ظهر خیلی بهتره
حداقل دیگه آفتاب هر لحظه کم رنگ تر میشه
8 به بعد میرسم خونه
به میز نگاه میکنم .. پر از کتاب . پر از ورقه .
به وایت برد نگاه میکنم ... پر از شعار های انگیزشی که از شنیدن تک تکشون متنفرم
به کامپیوتر نگاه میکنم ........ سکوت همه اتاق رو فرا گرفته
چراغ اتاق رو روشن نمیکنم
کامپیوتر رو هم روشن نمیکنم ..اینترنتی نیست که بتونم خودمو سرگرم کنم.
همینطوری میوفتم رو تخت
تو تاریکی فکر میکنم
فکر فکر فکر ... میدونم هیچ پایانی نداره
میدونم هیچ راهی برای فرار نیست
میدونم نمیشه جا زد
میدونم نمیشه خوش بین باشم
اما خب بازم .... هر روز لعنتی من اینطوری میگذره
راهی برای بهتر کردنش نیست
راهی برای خوب شدن من نیست
موزیک های فرهاد رو توی گوشم پلی میکنم تا شاید بهتر شم
نه ... خوبم نکرد
میرم بعدی .. adele .. نه .... برای روزاییه که میخوام فرداش با انگیزه باشم
بعدی ... رپ .. از بهرام .. آهنگ لمس ...
عالیه ...
همینطوری که داره پخش میشه
چشمامو باز میکنم
چرا دارم گریه میکنم ؟
چرا اتاق امشب بیشتر از قبل تاریکه ؟
چرا امشب اینقدر ساکته ؟
بدون دادن جواب
تو دلم میگم بهتر
و اشک هامو بغل میکنم و میخوابم .......
ربات - این روزای لعنتی من .