خرید بک لینک

آخه مگه میشه تو بغل نگیریش و نبوسیش ؟

از مشهد اومده .. رفتم دیدنش همه ساکت واستادن ما رو نگاه میکنن

منم که عینکی .. بابابزرگم که عینکی .. چه سر و صدایی بود ! واقعا چقدر سخته روبوسی دوتا عینکی !

بعد نشسته کنارم کتابم رو برداشته یه جوری ورق میزنه که یادم میره سواد نداره !

بابای مامانمه .. درسته بیسواده و مثل بابای بابام که پادشاه بزرگ زندگی من بود و مرد... سواد نداره

اما این یکی خوش صحبت تره !

میگه میگه میگه .. منم وامیستم و زل میزنم بهش ..

حیف که با خانواده قهرم

وگرنه آخه مگه میشه دوستش نداشت ؟! ...


+برای بابابزرگ


ربات.

برچسب: بابابزرگ, نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 19:05

صفحه بندی