نشسته ام
کاغذ و قلم در دست و هی مینویسم و پاک میکنم...
مینویسم و خط میزنم
مینویسم و مچاله میکنم
چرا کاغذ ها تمام نمیشوند تا راحت شوم؟
چرا نوک مدادم خراب نمیشود تا به خودم تلقین کنم تراش ندارم و به خانه برگردم ؟
کاغذ نگاه کن..شب شد...رهایم کن
ای درختان پاییز شما چیزی بگویید...همدم من شوید..
ای چشم ها...لااقل شما بسته شوید...
لااقل شما بسته شوید...
هوا خیلی سرد شده..
از آن قرارهای دونفره و قدم زدن های بی جهت فقط من مانده ام..
نه صبر کن ...من مانده ام و قدم زدن های بی جهت
پرسه زدن های بی خود
وقت هدر دادن های الکی
فقط من مانده ام بدون هیچ ذوقی از انجام این کارها
فقط پرسه میزنم...به یاد تو ... به یاد دروغ هایت .. به یاد غروب خورشید ... به یاد دیوانه بازی هایت
پرسه میزنم و بی خود و بی جهت به هر که میرسم ساعت میپرسم
و بدون اینکه گوش دهم رد میشوم...
ای گوش ها لااقل شما بشنوید...لااقل شما بشنوید دیر شده..
ناگهان پا ها دیگر راه نمیروند...چه شد؟
چشم ها باز میشوند و من میبینم...مغز فرمان میدهد و میروم به خاطرات با تو
روزی که کنار همین درخت نشسته بودی و من را که روی نیمکت نشسته بودم و ساز میزدم را دید میزدی...
وایی...بس کن حافظه...بس کن دیگر...
پرسه زدن وقتی که هیچ کنترلی روی خودت نداشته باشی...هوففف
میشود راه بیوفتیم ؟ قلب؟؟؟
با من قهری ؟؟؟
میشود کمی راه برویم ؟ پاهایم از ایستادن خسته شد...
اصلا کدامتان تحمل دارید به آن روزها فکر کنید ؟؟؟؟
شما مگر احساس ندارید...؟
بیچاره من....
پرسه میزنم و با خودم حرف میزنم...
پرسه میزنم و التماس میکنم به یاد آن روزها نیوفتم...
پرسه میزنم و به بدبختی ها رو می آورم...
کجایی؟؟؟
اصلا بگو ببینم تو کجایی ؟
در آغوش دیگری یا تو هم نکند مثل من شده ایی ؟
ببین...
از تو نه هاااا
از خودم پُرم...
از خودم که اینگونه بد شدم...
اینگونه بی تو ببین...چنگ بر آسمان میزنم بی محابا..
آقای ربات - و این نیز بگذرد..
برچسب: پرسه در مه,پرسه,پرسه های عاشقانه,
نویسنده: ماهان عباسیان