خرید بک لینک

بچه که بودم

از تنهایی و تنها ماندن و تنها خوابیدن میترسیدم

بزرگتر که شدم

فهمیدم من تنها نیستم

او همه جا با من خواهد بود

در خواب

در بیداری

هیولای درون من همیشه کنار من بود

نه میشد از آن جدا شد

و نه میشد تحملش کرد

فقط میشد به آن عادت کرد

و من نیز چنین کردم

حال با هم دوست شده ایم

در خیابان ها و پارک ها با هم قدم میزنیم

من گل میگویم و او گل میشنود

اون گل میگوید و من باغ میشنوم

خلاصه خیلی با هم دوست شده ایم

نمیدانم نمیدانم

یا من هیولا شده ام

یا اون انسان شده است

این را نمیدانم....

نمیدانم


آقای ربات - هیولای درون من...

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 10:33

صفحه بندی