تو من را دوست داشتی
من او را
اون دیگری را
دیگری دیگری را ...
و همینطور ادامه داشت
تو به پای من افتادی
من به پای او
او به پای دیگری
تو برای من از پیش دیگری رفتی
من برای اون از پیش تو رفتم
و او برای دیگری از پیش من رفت
این مزخرف ترین قانون دنیاست...
مثل دومینو
تو به من ضربه میزنی من به او و او به دیگری ...
ضربه میزنیم و ضربه میخوریم
ولی یاد گرفتم اگر کسی رفت
اگر توانست ترکم بکند
راه رفتن را یاد گرفته
فرار کردن را یاد گرفته
صد بار هم که بگیری اش و در پشت میله های قلبت زندانی بکنی اش
باز هم راهی برای فرار پیدا میکند و میرود
و یاد گرفتم خودم را برای دیگران خراب نکنم
یاد گرفتم که کسی که میرود رفتنی است و باید برود و من نمیتوانم جلویش را بگیرم
یاد گرفتم وقتم را برای کسی که یک بار توانست من را ترک کند هدر ندهم
ولی مشکل اصلی اینجاس که ما اصلا عاشق نمیشویم
ما اصلا درگیر عشق نمیشویم
گاهی وقتها یک تمایل قبلی یک طرفه است
یا حتی دو طرفه ولی خیلی سست
و بیشتر اوقات دلبستگی و وابستگی است...
افسوس ....
افسوس که من دیر دلبسته شدم
درست زمانی که رفتم بگویم دوستش دارم و رفتم بگویم وابسته اش شده ام و یا حتی عاشقش هم شده ام
او رفته بود
و من مانده بودم و یک حرف نگفته
شب بود
یک شب تابستانی
و من وقتی عاشق شده بودم که او وجود نداشت
من درست در اوج احساسم
در مرتفعترین نقطه ی عشق و علاقه ام به او سقوط کردم
داشتم می افتادم ولی قلبم افتخار همراهی به من را نداد
ایستاد
و من درست وقتی که چیزی نمانده بود تا بیوفتم و ذره ذره وجودم بشکند
دوباره متولد شدم
درست فهمیدی...آقای ربات !
و پرواز کردم
ولی دیگر به شهر احساسم برنگشتم
دیگر نتوانستم دوباره حس سقوط را بچشم
...
نتوانستم
ولی نمیدانم چرا هرروز در گوشم زمزمه میشود
صدای آهنگی که آن شب گوش میکردم
"حاصل آخرین درگیری قلب و مغز من یه اشتباه خوب بود
من تو این جنگ رشد کردم ، جنگی که واسه من انگیزه شروع بود "
#زنده_باد_اشتباه_خوب_من
آقای ربات - شب تابستانی
برچسب:
نویسنده: ماهان عباسیان