بنده
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:05
صبح ها عرق میریزم شب ها اشک میریزم صبح ها عرق میریزم به خاطر اجبار شب ها اشک میریزم به خاطر آینده ایی که دارد تباه میشود به خاطر همان اجبار و سختترین فکر ممکن این است که این اجبار تمام شدنی نیست .. مثل میخی شده ام که تا کامل در دیوار فرو نرود و حرکتی نداشته باشد باید فشار های چکش را تحمل کند شده ام ...
بد شدم و این عمق فاجعه بود
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:05
بدترین اشتباه من این بود که بد شدم بد شدم و این عمق فاجعه بود عمق تاریکی های دلم خب بچه بودم نمیدانستم بد که باشم افتخار نیست .. آزادی نیست .. رهایی نیست بد که باشم راه برگشتی نیست .. جبرانی نیست .. شادی نیست بد شدم و این کل سهم من از زندگی بود. ربات.
من در سال ها
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:05
1 سالگی : متولد شدم 2 سالگی : چیزی نمیفهمیدم 3 سالگی : تکرار های روزانه احمقانه ولی شیرین 4 سالگی : آتاری دستی . سگا . آرش دوست همیشگی . جواد اولین دوست زندگی . عاشق تفنگ و جنگ و خرابکاری 5 سالگی : عاشق لوازم الکتریکی .. شبی که توی کافی نت قایم شدم.. عاشق اینکه رو زین دوچرخه بشینم دخترخاله ام تنها ه...
عاشقشم
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:05
عاشقشم اما نمیفهمه روم نمیشه خودم بهش بگم با کارام سعی میکنم بهش بفهمونم عاشقشم اما خب اون عاشق یکی دیگس ربات.// r
گم شدن
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 7:03
بچه که بودم از هیچی نمیترسم جز گم شدن از گم شدن خیلی میترسیدم حالا که کمی بزرگتر شدم از همه چی میترسم به جز گم شدن کاش میشد چشمامو ببندم و یک لحظه با همه غریبه باشم کسی منو نشناسه و من گم بشم... آقای ربات.
زلف پریشان
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 7:03
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
روزگار عینکی
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 7:03
این روزها میگذرند و من دنیا را پشت عدسی های عینکم میبینم شفاف تر قشنگ تر و تنها چیزهایی که عوض شده نگاه مردم به من و قیافه و شکل ظاهری من :) پی نوشت : خدایی خیلی با عینک عوض شدم !! نه ؟ اقای ربات - عینکی
آشفته
-
تاریخ: 1396/5/8 ساعت: 9:25
من آشفته شدم آن شبی که رفتی همان شبی که شب بود .. خیلی شب بود شب برای من از همان شبی شروع شد که تو رفتی قبل تو همه ساعات روز بود و زندگی خوش و به کام خبری از روح ربات گونه نبود زندگی سرشار بود از حس و احساس و شادی و لذت شب برای من از همان ساعتی شروع شد که حس کردم بیگانه شدم از همان ساعتی که بلا
چی بگم !
-
تاریخ: 1396/5/8 ساعت: 9:25
به طرف زنگ زدم میگم خونه فلانی هستش ؟ میگه نه دو خونه بالاتره :/ الان من این دو خونه بالاتر رو دو شماره به شماره تلفنش اضافه کنم ؟؟؟ :/ قاطی کردن ملت :/ ربات .
نوشته ایی برای سال ها بعد
-
تاریخ: 1396/5/8 ساعت: 9:25
سال ها بعد شاید این موقع من روی مبل راحتی خانه ام لم داده باشم و اخبار ببینم شاید پشت میز داروخانه ام باشم و به مشتری هایی که می آیند و میروند و هر کسی یک سرنوشت خاص دارد را نگاه کنم شاید در حال رانندگی از کارخانه داروسازی به سمت خانه ام باشم شاید همه این ها با یک همدم . یک همسر اتفاق بیوفتد شاید ه
قسم
-
تاریخ: 1396/5/8 ساعت: 9:25
من نمیخوام به کسی توهین کنم ولی چه کار بقیه داری هر کی دلش خواست مثل من میخونه هر کی هم که دوست نداره نمیخونه :) ای بابا بزار مردم حرف بزنن تو گوش نکن :)))اصلا یه سوال تو وبلاگت رو دوست داری؟؟؟؟؟؟
قربانی
-
تاریخ: 1396/5/8 ساعت: 9:25
تابستون پارسال دستای منو گرفت من گناه کار شدم :( آقای ربات.
بعد از بهار پارسال
-
تاریخ: 1396/5/8 ساعت: 9:25
بعد از بهار پارسال بهت گفته بودم دیگه عشق نمیفهمم دیگه احساس ندارم دیگه نمیتونم خوب باشم گفته بودم و تو قبول کرده بودی حالا پاش بسوز ربات.
خیلی خسته
-
تاریخ: 1396/5/8 ساعت: 9:25
دستاش رو ها کرد و به هم مالید و بعد کرد تو جیب کاپشنش و کاپشنش رو چلوند به خودش سرد بود کلاه کاپشنش رو کشوند روی سرش تا چشماش رو پوشوند پاهاش توی کفش هاش لمس شده بودند توی خیابون هایی پا میذاشت که خاکش .. آسفالتش خیلی بی حس بود به ساعتش یه نگاهی کرد 28 بهمن ماه.. 7:11 دقیقه شده بود و اون بدو
هیچ
-
تاریخ: 1396/5/8 ساعت: 9:25
هیچ شبی مثل امشب احساس تنهایی نکردم سخت بود تا به چیزای بی مزه بخندم تا ساعت ها بگذره ربات ها گذاشتن و رفتن رفیقا که دمشون گرم .. داداشا که مشغول کار چی میمونه ؟ یک من تنها :( ربات.
قسم 2
-
تاریخ: 1396/5/8 ساعت: 9:25
در ادامه نوشته قبلی یادم رفته بود بنویسم روزی قسم میخوردم و پاش وامیستادم اما حالا ...... آقای ربات !
میخواهم بنویسم
-
تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 7:11
این روز ها دوباره سر و کله یک دوست خیلی قدیمی پیدا شده میخواهم بنویسم دلم برایت تنگ شده میخواهم بنویسم میشود کمی دوباره برگردی ؟ میخواهم چیزی شبیه به ترانه برایش بنویسم یا خم ابروانش را نقاشی کنم میخواهم برایش یک روز کامل حرف بزنم و از اتفاقاتی که افتاده حرف بزنم میخواهم برایش از آینده ایی بنویسم
تا تو
-
تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 7:11
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
دلتنگ
-
تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 7:11
:) دلتنگی این نیس که از آخرین باری که کنارت بود چقدر می گذره دلتنگی یعنی اینکه وقتی یه کاری می کنی و دوست داشتی کنارت بود ... نمیدونم چی بگم .
برای تو ، برای امشب ( تولد وبلاگ )
-
تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 7:11
... به یاد تو امشب وبلاگم یک ساله میشود کاش بودی تا برای دلتنگی هایم روزهای کمتری صرف میشد کاش بودی تا با خط خطی های شبانه کسی را نمیگریاندم کاش یک سال نمیشد و برمیگشتی تا برای من برای دست هایم برای اشک هایم برای شب های سخت بی تو برای تنهایی هایم کاش بودی تا خدا کاری میکرد کاش بودی تا این صفحه وب