قسم هایی برای ... - تاریخ: 1396/6/12 ساعت: 15:29
خیلی وقته ازت ننوشتم خیلی وقته از حال و احوالت بی خبرم خیلی وقته دیگه اکانت های تقبلی نمیسازم تا بتونم دو کلمه باهات حرف بزنم اگه میشد حرفای خدا رو بشنوم شاید اعتراف میکرد چند قسم رو توی قرآن جا انداخته قسم به لحظه ایی که دلم شکست قسم به لحظه ایی که دیگه با کسی تعارفی ندارم ... قسم به لحظه ایی که رف...
زرد و طلایی - تاریخ: 1396/6/12 ساعت: 15:29
عاقا من از پشت همین تریبون اعلام میکنم زرد همون طلاییهههههههههههه تمام شد و رفت ! ربات.
اینترنت قطعه - تاریخ: 1396/6/12 ساعت: 15:29
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
گریه - تاریخ: 1396/6/7 ساعت: 3:17
دلم گرفته نوشتن از یادم رفته دردام سرازیر شده و قلم و کاغذ درمانه شب شده تنهایی ها زیاد شده چند دقیقه دیگه مادرم میره خونه آبجیم حداقل میتونم گریه کنم خوبه ... گریه کنم برای کسی که خیلی دوستش دارم اما رسیدن بهش راه درازیه گریه کنم برای آینده ایی که نمیدونم چی میشه .... گریه کنم برای حال الانم برای ن...
خلاص - تاریخ: 1396/6/7 ساعت: 3:17
چرا خلاصم نمیکنه از عشق هایی که گاهی هست و گاهی نیست چرا یه شب خوبه یه شب ناامید کننده ؟ چرا من حس میکنم دو نفر . دو حس دارن منو از دو جهت مخالف میکشن چرا حس میکنم توانایی هیچی ندارم جز فکر کردن چرا نوشتن از یادم رفته ؟؟؟ چرا ؟؟ ربات . .
به سلامتی - تاریخ: 1396/6/7 ساعت: 3:17
از توی بار شیشه خوشرنگ ممنوعه را برمیدارم درصد الکلش را میدانم ... 80 درصد .. این یعنی خیلی جام مخصوصم را رو به رویم میگذارم و میریزم اولی سلامتی همه روز های رفته دومی سلامتی بابایی که بد رفت سومی سلامتی رفیقای بی مرام چهارمی سلامتی سختی ها و مشکلات پنجمی سلامتی گناه هایی که افتاد به گردنم ششمی سلام...
سلام - تاریخ: 1396/6/6 ساعت: 0:51
... سلام ... من دوباره شروع کردم به نوشتن . ... پنجم شهریور. ربات.
هفت روزی که ... - تاریخ: 1396/6/6 ساعت: 0:51
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
بزرگترین آرزوها - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 0:31
قدیما (دو سه سال پیش ) وقتی از دوستام میپرسیدم بزرگترین آرزوتون چیه ؟ میگفتن یه کلبه وسط یه جنگل .. تک و تنها ... بهشون میخندیدم .. ته دلم من پر بودم از دانش پر بودم از هدف هایی که براشون از ته دل میجنگیدم نه تنهایی میخواستم نه کلبه وسط جنگل من میخواستم پشت یکی از میز های گوگل بشینم یه مدرسه بزرگ بر...
من قوی ام - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 0:31
من فقط مینویسم فلسفی نیستم ! حتی هیچ جا نگفتم اما چشمامو میبندم و مینویسم چون جای کلید های صفحه کلید رو حفظم بعضی وقتا غلط هم مینویسم دیگه ... من به قدرت کاری ندارم .. به تمایلم به بدی ها کار دارم که منو به نوشتن در مورد اون ها شوق میده
یک روزگی - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 0:31
هر روز متولد میشوم کار میکنم زندگی میکنم فکر میکنم حرف میزنم و هر شب راس ساعت دوازده میمیرم هر روز یک روزه ام من از این یک روزگی ها متنفرم چرا پاییز نمی آید ؟ چرا باران نمیزند ؟ چرا این هوای آفتابی خاتمه پیدا نمیکند ؟ من از این یک روزگی ها متنفرم... ربات.
نمیدونم چی بگم. - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 0:31
نمیدونم چی بگم شاید دلم میخواد از گذشته بدم بگم از رفتن نامردانه پدرم گرفته تا رفتن هایی که مو به تنم سیخ کرد شاید دلم میخواهد از رفتن ها بنویسم ... حتی از رفتن برق ... نمیدونم چی میخوام بگم .. شاید دلم میخواد بنویسم از بارون هایی که دلم خیلی براشون تنگ شده از برف ها و آدم برفی های ترسناک نمیدونم شا...
اتاق خالی - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 0:31
تو یه اتاق خالی و تاریک دو تایی تک و تنها نشسته بودیم بهش گفتم عاشقتم گفتش چون تنهایی عاشقمی .. به جای من هر کسی بود بازم میگفتی عاشقتم گفت و نفهمید که بیرون اون اتاق تاریک ، سالن انتظار بود و پشت در میلیون ها نفر منتظر بودن تا یک لحظه فقط وارد شن :) ربات - بهش خیلی فکر کن :)
من بدم (خداحافظی موقت) - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 0:31
شاید زیاد بنویسم این بار رو اگه حوصله نداری نخون امروز وقتی داشتم از سر کار برمیگشتم وارد خیابان اصلی که شدم جا خوردم خیلی خالی بود ماشینی نبود .. اگه بود هم پارک شده بود هیچ پیاده ایی نبود به رو به روم نگاه میکردم و میرفتم .. انگار امروز فقط من میرفتم رو به روم یه باقی مانده از غروب خورشید بود .. ق...
وقتی میگه... - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:05
وقتی صداش میکنم و میگه جان حواسش هست به لرزش دستام ؟! (میخواستم چیز دیگه ایی بنویسم اما شما قافیه را دریاب :) ! ) ربات.
ماجرای دیشب - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:05
دیشب نوشتم : من چقدر با احساس واسش وقت گذاشتم و نوشتم اون چقدر بی احساس و سرد خوند و صفحه رو بست. خیلیا به خودشون گرفتن خیلیا هم تهمت زدن اما اینجا بگم که این دو خط مربوط به خیلیاس .. خیلی هااااااا و فقط اونایی فهمیدن که شامل این دو خط هستن یا نه که در موردش با من حرف زدن پس تکرار میکنم .. این حرفم ...
هفته به هفته - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:05
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
جوابمو نداد - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:05
صداش کردم جوابمو نداد دوباره صداش کردم جوابمو بازم نداد سه باره صداش کردم معمولا این بار جواب میداد اما نداد خب پیش میاد دیگه ... فقط نذار فکر کنم که تو رو هم دارم از دست میدم. خب ؟ آقای ربات - m.R
آفلاین شد .. - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:05
خب درسته باهام قهر کرده بود اما امروز رفتم وبلاگش رو ببینم پاک شده بود نمیدونم توی کدوم دفترم توی کدوم صفحه اش توی کدوم خطش شروع دنیای قشنگم رو اما مهم نیست ... امروز تموم شد تمومش کردی به من خوبی و خوشی نیومده .. حتی یه ذره .. حتی یکم نمیدونستی که با چه ذوقی واست اسم انتخاب کردم خانم ربات حقش نبود ...
متنفرم - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:05
به صفحه رو به رویم خیره میشوم یک صفحه هشت در هشت یکی در میان سیاه و سفید مهره ها را برمیدارم از نو میچینم وزیر دارد وزیر ندارم رخ دارد رخ ندارم پیاده دارد پیاده ندارم من هیچ چیزی به جز خودم ندارم و او همه چیز دارد سعی میکنم حرکت بعدی را پیش بینی کنم نمیشود عصبانی میشوم .. همه مهره ها را بهم میریزم ن...

برچسب‌های مرتبط

فاصله شهرها | فاصله ها | منطق بی منطقی | آذر شیوا | آذربایجان شرقی | قیدار نبی | عصر سرد | سردرد عصر | سردبیر عصر ایران | تغییر بزرگ در زندگی