یک نفر برای روزهای تعطیل
-
تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 7:33
فرقی نمیکندکنار دریا باشیوسطِ مهمانیکنج اتاقیا هر جایِ دیگر...!روزهایِ تعطیلبویِ تنهایی در سَرِ آدم میپیچد...!باید یک نفر باشدبدونِ غرور دوستت بداردآنقدر صمیمیکه اگر در مدتِ یک ساعتبرای بیستمین بار میخواستی حالش را بپرسیدل دل نکنیفکر نکنیبا خودت نگویی که نکند کلافه اش کنمترسِ از چشمْ افتادن را نداشت...
23 مهر - اصلا انتظار نداشتم !
-
تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 7:33
باز هم امروز جمعه بود و من آزمون داشتم از آزمون قبلی یعنی 9 مهر تا امروز داشتم درس میخوندم و تلاش میکردم برای این یکی آزمون و اصلا به نرسیدن فکر نمیکردم فکر میکردم حتما نتیجه میگیرم حداقل تراز عمومی هام به 5000 فکر کردم میرسه ولی نشد.... نمیدونم چرا زبان رو هم نتونستم به صد برسونمش تنها نکته خوب این...
تیک...تاک
-
تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 13:54
تیک تاک تیک تاک .... میشنوی ؟ اینها ثانیه های لحظه های تنهایی است چقدر وقتی تنها میشوم این صدا زیاد میشود در گوشم وای خدا دارم دیوانه میشوم فکرهای پشت سر هم یک طرف و تیک تاک لعنتی هم یک طرف اگر این شود چه میشود اگر آن شود چه میشود اگر فلان شود من چکار کنم... هعیی خدا با من بازی ات گرفته؟! آقای ربات ...
تو فقط میشنوی...
-
تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 13:54
... تو فقط میشنوی : مراقب خودت باش...خداحافظ... و میروی و نمیدانی سکانس اصلی تازه شروع میشود! نمیدانی پسری پشت پرده جان میدهد و نمیدانی پسری چگونه همانطور که ناخن هایش را در دستش فرو میکند و به رفتنت مینگرد دارد در ذهنش حساب کتاب میکند که چند روز دیگر می آیی... و حتی گاهی ناجوانمردانه ذهنش نمیتواند ...
دستای سرد و آغوش یک خیابون
-
تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 13:54
میروم میروم اما نمیدانم به کجا میروم اما نمیدانم که چرا حتی نمیدانم چرا دارم میروم من فقط میروم تا پخش میشود صدای تو در گوشم میروم صدایت را دنبال میکنم و خیابان پشت خیابان دیگری میروم قدم به قدم تو را میگردم در لا به لای این شهر کجایی که عطر و بویت همه شهر را پر کرده ؟ کجایی که اینقدر بی تابم ؟ آهان...
خیلی خستم
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 3:30
خیلی خسته ام خسته از کارهای الکی که میکنم خسته ار حس های بدی که دارم خسته ام از زندگی که میخواستم مثل گناهام ترکش کنم اما نشد نه تونستم زندگی رو ترک کنم نه گناهام رو آری من باید شاد باشم باید دیدم را نسبت به مسائل عوض کنم باید پسر خوبی باشم ههه...باید قوی باشم به قول سهراب : دل خوش سیری چند؟! دل خوش...
درد مرگ پدر نبود ، مرد بی پدر بود
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 22:33
چه بنویسم ؟ چگونه بنویسم دلم هوایت را کرده ؟ چگونه بنویسم دلم داشتنت را میخواهد ؟ ... آخر این انصاف نبود..فقط 5 سال ؟ کم نبود ؟ چگونه دلت آمد ؟ اصلا به من فکر کردی و رفتی ؟ اصلا تو هیچوقت به من فکر کردی ؟ نه...قبول کن که هیچوقت برایت مهم نبودم اما باید احساس من را درک میکردی باید حس میکردی حتی بودنت...
دوست دارم مثل هوای سردی که عاشقشم
-
تاریخ: 1395/7/15 ساعت: 6:06
روزهایی که دیدمت شاید به 365 نرسد هر دو هفته یک بار ، بعد از ظهر شنبه ، همان جای همیشگی همیشه سعی کردم زودتر سرقرار حاضر شوم تا راه رفتنت را ببینم تا از دور تماشایت کنم تو از اول نمیدانستی ولی من از اول خیلی دوستت داشتم بخاطر تو شدم یک آدم دیگر بدترین پسر دنیا دیگر بدترین پسر دنیا نبود من نه چشمان ر...
و من به سادگی تصمیم گرفتم دوباره شاد باشم...
-
تاریخ: 1395/7/12 ساعت: 16:11
از من نخواه که ناراحت باشم از من نخواه که غمگین باشم ای زندگی من را دوست بدار من چگونه شاد نباشم وقتی اتاقم از عطر کسی که دوست دارم پر شده ؟ چگونه شاد نباشم وقتی یک نفر من را دوست دارند ؟ چگونه شاد نباشم وقتی لحظه لحظه زندگیم پر از موفقیت هاست ؟ به سوالهایم جواب بده روزگار اگر توانستی برایشان جوابی ...
با من قدم بزن
-
تاریخ: 1395/7/12 ساعت: 7:19
با من قدم بزن با من قدم بزن با هر چی که تو دستاته هر کفشی که تو پاته با من قدم بزن با هر دردی که همراته محکم به اندازه لبخندی که فریاده آروم زیر خاکستر با من قدم بزن امشب.. با من قدم بزن من هوای تو رو نفس میکشم دست بیار به سمتم از همه دنیا دست میکشم با من قدم بزن رفتن تقدیر پاهاته سکون مرگ انسان بود...
آموزش راه اندازی جیمیل برای چت (مخصوص یک نفر !) + پست موقت
-
تاریخ: 1395/7/11 ساعت: 16:57
خب این آموزش تقدیم به HF عزیزم آموزش راه اندازی جیمیل برای چت 1-ابتدا به سایت جیمیل(اینجا کلیک کنید) بروید 2-اگر مثل شکل بالا مشاهده کردی که ادامه آموزش....وگرنه دنبال قسمتی به اسم Sign in بگرد و اونجا کلیک کن تا به همچین صفحه ایی برسی. اونجایی که نوشته شده Enter your mail ایمیلی که برات فرستادم رو ...
به یه اتفاق نیازمندیم واسه افتادن.
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 11:40
زندگی چرا اینطوری شده ... نه اتفاقی میوفته که اوضاع زندگی عوض بشه و نه طوری میشه که بشه یه کاری کرد حوصله ام خیلی سر رفته حتی زندگی هم حوصله اش سر رفته روزگار که نباید اینطوری باشه حداقل طوفانی،زلزله ایی چیزی نمیشود مثلا ناگهان زمین متوقف شود ؟ یا مثلا ستاره ایی به ما بخورد ؟ آقای ربات - حلقه بی نها...
نفرین شده
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 5:17
چند روزی نبودم چقدر بد گذشت بدون اینترنت.... امروز داشتم به زندگیم فکر میکردم که یهویی فهمیدم زندگی من نفرین شده هیچوقت نبوده که یک مشکلی سر راه من سبز نشده باشه یک جای کار همیشه اشتباه بود همیشه باید لبخند ها به اشک تبدیل میشد از روزی که سر عقل آمدم و به قول خودم بزرگ شده بودم دیگر نخندیدم این هم آ...
روزهای درسخوانی شروع میشود...
-
تاریخ: 1395/7/1 ساعت: 0:11
این روزا یکی از خبرای خوب اینه که تابستون داره تموم میشه تابستون خیلی سختی بود...هیچی مفید نبود ولی خوشحالم که دوباره روزای سرد پاییزی شروع میشه روزایی که دغدغه هام دوباره میشه شب امتحان و تمرین های مونده شب بیداری کشیدن و درس خوندن آره اینطوری بهتره... روزای سرد،خشک،سکوت شب و صدای باریدن برف... بهت...
1500 نمایش ؟!!!!
-
تاریخ: 1395/7/1 ساعت: 0:11
چرا دیروز اینطوری شده ؟! توی یک روز 1500 تا نمایش داشتم همه آمارهام بهم ریخته نمودار ها کوچیک شدن... چرا اینقدر یهویی و بی خبر آخه ...!!!
عید قربان و روز برنامه نویس...
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 8:52
عید قربان، یعنى فدا کردن همه عزیزها در آستان عزیزترین، و گذشتن از همه وابستگى ها به عشق مهربان ترین. عید قربان روز رها شدن از تعلقات دنیوی و رهایى از هر آنچه غیر خدایى است. عید قربان، سرآغاز حکومت توحید است و تولد ایمان و مرگ تردید. عیدتون مبارک دوستای عزیزم ... ولی امروز علاوه بر این عید فرخنده و م...
و دوباره روزی دیگر...
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 8:52
خسته شدم خیلی خسته تا کی باید در این حلقه تکرار بیهودگی ها بمانم نمیدانم ولی شب ها به این امید میخوابم که فردایش زودتر تمام شود تمام شود هر چه زودتر و من از این حلقه تکرار خارج شوم و به زندگی عادی برگردم خیلی بد است صبح بیدار شوی و نتوانی هدفی را دنبال کنی اگر قرار است اینگونه بیدار شوی اصلا همان به...
مثل یک برنامه نویس
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 8:52
از این به بعد میخواهم یک برنامه نویس باشم میخواهم مثل یک برنامه نویس فکر کنم مثل یک برنامه نویس عمل کنم و خلاق باشم یک برنامه نویس هیچوقت ناامید و بی انگیزه نیست و همیشه راهی برای حل مسئله پیدا میکند یا اگرم پیدا نکند یک راه خودش میسازد پس من میخواهم از این به بعد مثل یک برنامه نویس زندگی کنم چون یک...
اتفاق بزرگ نزدیک است.
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 8:52
بالاخره بعد از یک هفته استراحت و فکر کردن راجع به زندگی و به قول خودم : قرنطینه! روز بزرگ داره برام اتفاق میوفته روزی که از اون به بعد من دیگه فرصتی برای از دست دادن ندارم فرصتی ندارم که به ناامیدی فکر کنم وقتی داری زیر آب شنا میکنی فرصتی نداری دهنت رو باز کنی یا به مقصد میرسی یا باید خفه بشی منم دق...
روز اول
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 8:51
امروز اولین روز از تغییر روحی من بود و من از پایان امروز کاملا راضی ام درس خوندم و تلاش کردم و هیچ وقت ناامید نشدم خیلی خوشحالم و میخوام این هفته رو همینطوری طی کنم با اراده و مصمم حس میکنم دیگر آن هیولای سرسختی ها رفته من همین که تصمیم گرفتم به هدفم برسم همه بدی ها من را ترک کردند حالا دیگر تنهای ت...