مقاله : چگونه یک هکر شویم !
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 19:40
انتظار نداشته باشید بعد از خواندن این مقاله حدودا سیزده صفحه ایی یک هکر باشید این مقاله سعی دارد به شما طرز تفکر هکر ها را بیاموزد و بگوید هکر اصلی کیست و یک راه کلی برای هکر شدن ! ولی خواندنش ضرر ندارد این مقاله به دست آقای اریک ریموند نوشته شده و به دست Mwolf به فارسی ترجمه شده. دانلود مقاله چگونه...
سلطان
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 19:40
یه زمانی یه دوستی یه جمله خیلی جالبی بهم گفت "بعضی وقتا باید به همه نشون بدی سلطان کیه" من مخالف این جمله بودم واسه این که مخالف این جمله بودم همیشه به یادم موند تا امروز که حس کردم واقعا بعضی وقتا لازمه به همه نشون بدی سلطان کیه اینکه خودت خودت رو باور کنی و خودت بدونی تو سلطانی کافی باشه شکی نی
رویا
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 16:12
بالاخره همه چی از یه جایی شروع میشه دیگه یه روز بیدار میشی ... نه .. همه چی از یه رویا شروع میشه وقتی به خواب میری یه رویای شیرین یه چیزی که خیلی حسش خوبه مثل لیس زدن بستنی زیر نور آفتاب کنار دوستات یا شایدم از این بیشتر و بعد از اون .. بعد از اون رویا تو دیگه یه قابلیت یه آدم دیگه شدن رو داری یه
دلم تنگ میشه برات...
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 0:40
وقتی کیش و ماتت کنم دلم برات تنگ میشه اونقدر زیاد که تو تنهایی های خودم یه روز بشینم و کامل اشک بریزم که چرا ذره ایی رحم نداشتم چرا ذره ایی نبخشیدمت بابت همه کارایی که کردی وقتی اونقدر بهت عذاب وجدان بدم تا بدونی امسال چطوری گذشته میدونی من همین الانشم دلم برات تنگ شده برای روزایی که زنده بودم بر
تمام شد.
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 0:40
خب تمام شد ... نمیدونم چرا امروز یاد اولین روزی افتادم که مدرسه رفتم یه مداد سیاه . یه مداد گلی . یه جعبه مداد رنگی 12 رنگ و یه کیف و یه دفتر .. امروزم آخرین روز مدرسه بود با یه هدفون و یه گوشی رفتم ... راستشو بخوای دلم گرفت .. کاش دوباره این دوازده سال تکرار میشد همون روزای بدش رو هم میخوام دوباره
میدونم
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 0:40
میدونم .. خوب میدونم خداحافظی کار خوبی نیست کار آسونی هم نیست اینکه تیتر نوشته ام رو بزنم حرف آخر هم کار زشتیه اصلا میدونم اینو قبول دارم آقای ربات هیچوقت عقب نمیره ولی باور کن من نه هنرمندی چیزی ام که نوشته هامو به اضافه عکس هایی که میگیرم به انتشار بذارم نه شاعری ام که شعر بنویسم و همه به به چه چه...
دوباره میسازمت
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 0:40
یه نفس عمیق میکشم وسطش چند تا سرفه عمیق از ته ریه هام چاشنیش میشه به تقویم نگاه میکنم 29 ام ... چیزی به 1 تیر نمونده قدیما هر کاری میخواستم بکنم هر کار بزرگی از یک هفته پیشش انگیزه داشتم و روحیه ام برمیگشت حالا نمیدونم چرا هیچ حسی نسبت به کارام ندارم شاید الان چیزی نیست که برگرده ... شاید باید قبول
بالاخره
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 4:03
بالاخره همیشه هم همه چیز به نفع تو نیست و نخواهد ماند بالاخره شب خواهد شد و من قدرت خواهم گرفت روزی باران خواهد بارید و من رشد خواهم کرد روزی کسی بهتر از تو خودش دل من را خواهد برد و من تیمم بزرگ تر خواهد شد همیشه اینطور نخواهد ماند میدانی ؟ همیشه پنجره اتاق تو باز نخواهد ماند روزی تو هم مجبور به
اتاق
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 22:28
خانه یا یک اتاق برای من خیلی بزرگ به نظر میرسد منی که تمام زندگی ام در دو متر فضا جا میشود میگویی نه ؟ ببین از چپ به راست شروع میکنم. وایت برد - جامدادی که بیشترش ماژیکه :/ - تخته پاک کن مکعب روبیک .. یه زمانی برام تفریح بزرگی به حساب میومد اما الان وسیله اییه برای حیرت زده کردن دیگران و انداختن
شنبه ها
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 22:28
من را گول زدند این سال ها این ماه ها این روزها اصلا روز جدیدی نیست همه شان شنبه است فقط شماره گذاری کرده اند و هفت تا هفت تا جدا کرده اند من را گول زدند و من با این فکر به دنیا آمدم که کارهایم را حتما از شنبه آغاز کنم اگر یک شنبه شروع کنم نمیتوانم تمامش کنم به من یاد ندادند همین فردا بقیه عم
نخواند...
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 22:28
دلنوشته نوشتم بر روی دیوار های وبلاگ ها بر روی پست های اینستاگرام دست به دست شد و همه خواندند و دستی دستی معروف شدم اما کسی که میخواستم بخواند ، نخواند ... آقای ربات - دلنوشته
بدی
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 22:28
ما از خوبیامون دم زدیم وگرنه منم به خیلیا کم بدی نکردم پول ، دختر ، موقعیتم خدایی بد نبوده عمق نیتم ولی بذار بد و بیراه ها رو حواله ام کنن بلکه خالی شن و منو حلالم کنن... :(
این روزها 2
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 22:28
این روزها اصلا نوشتن را دوست ندارم این روزها حوصله هیچ چیزی را ندارم این روزها نمیدانم چه اتفاقی افتاده اما این را میدانم اصلا اتفاق خوبی نیست حرف هایم را فقط کسی میفهمد که هشت ساعت خیره به یک نقطه باشد این روزها نمیدانم از زندگی چه میخواهم این روزها هرچقدر منتظر یک اتفاق خوب ماندم نیامد این روزها
تو جدی نگیر.
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 22:28
من مینویسم تو بخوان من مینویسم خوبم تو بخوان بودن یا نبودنت فرقی به حالم ندارد من مینویسم به آینده چشم بسته ام تو بخوان حال فقط یک هوای بارانی میخواهم حال فقط یک هوای بارانی میخواهم درست مثل همینی که هست منتها در دلم :( ببارد و ببارد و کل وجودم زیر سیل رود و غرقم کند من مینویسم من به خودم امید میدهم
سکوت شب
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 22:28
ببین چگونه سکوت کرده شب انگار که حسی تو را میبرد تا قعر خاطراتی که برای فراموش کردنشان خروار خروار بغض چال کرده بودی ...
.:.:.
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 17:21
خیلی به این تیتر فکر کردم که چه چیزی بگذارم اما چیزی به ذهنم نرسید تمامی مطالب..تقریبا تمامی مطالب همان خط خطی های شبانه یا دغدغه های دل تنگم پاک شد همه ارتباط ها بسته شده یک بار دیگر یک هکر توانست به قلب من نفوذ کند و من گذاشتم اما نمیدانستم فراموش کرده بودم من بدترین پسر دنیا هستم و کسی بدترین
نفرین
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 17:21
نفرین به تو که نیستی نمیدانم کیستی ولی باید باشی و نیستی نفرین به تو که نمیدانم کیستی تویی که نیستی تویی که تنها در ذهن من هستی و زندگی را میگذرانی به سختی نمیدانم شاید نمیدانی که نیستی شاید اگر بدانی برای من کیستی دوست داشته باشی که باشی و دیگر مجبور نباشم نفرینت کنم چون نیستی آقای ربات - نیستی
بدترین پسر دنیاااا
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 17:21
من که به تو گفتم نگفتم ؟ گفتم بدترین پسر دنیا منم من گفتم از من دوری کن تو گفتی نه تو پاکی و این حرف ها وقتی حرفی میزنی باید تا آخرش بمانی جانم یا حرفی را نزن یا قولی را نده یا زود و خوب صمیمی نشو یا هم اگر اینگونه روی من اثر گذاشتی وسط هایش که مرا شناختی نزن و نرو حوالی من رفت و آمد ممنوع است ی
قصه مومیایی
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 17:21
سال ها پیش در شهر ما یک چاه حفاری میشد تا منابع آبی تامین شود آن چاه در یک زمین نسبتا بزرگ حفر میشد که حالا هم به عنوان متروکه یاد میشود حفر چاه صبح تا ظهر و از عصر تا شب و از شب تا خود صبح انجام میشد به خاطر اینکه ماه رمضان بود و کارکنانی که روزه داشتند نمیتوانستد در زیر نور آفتاب کار کنند.. شب ها
بی خبری
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 17:21
فکر نکن از حالت بی خبرم ... ششم همین ماه خانه تان را عوض کردید به نظر خیلی قشنگ میرسد پلاک سه :) فکر نکن از حست وقتی داشتی کتاب های دوران کودکی ات را جمع میکردی بی خبر بودم نه فقط جرات نداشتم لایک کنم تا نکند بفهمی همیشه مخفی میشدم از کودکی گرفته که شیرین بود تا حالا که تلخ مثل قهوه تلخ رو به رویم گ...