حس بی حسی - تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 6:21
پنجشنبه 19 اسفند سال 1395 ساعت 17 و 55 دقیقه هوا داره تاریک میشه امروز هم گذشت دیشب برای امروز خیلی برنامه ریخته بودم صبح بیدار شدم سرحال و پر انرژی درس میخوندم همه چی داشت عالی پیش میرفت تا اینکه وقتی رفتم کمی استراحت کنم برقا رفت آره دقیقا از همونجا شروع شد که من دیگه برنامه هامو گذاشتم کنار هوفف
وبلاگ تکونی - تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 6:21
در آخرین روزهای این سال بدی که گذشت تصمیم گرفتم خیلی از روزنوشت هامو حذف کنم حتی دوست ندارم یک یادگاری از اون روزها داشته باشم باشد که سال 96 سال خوبی باشد... آقای ربات - تغییر
آقای ربات : آقای ربات - تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 6:21
هر ده قدم که جلو تر میرفتم پشت سرم رو نگاه میکردم همش حس میکردم کسی داره منو تعقیب میکنه حس میکردم اگه دیر نگاه کنم با خنجر زده منو اره حس میکردم یه آقای ربات دیگه هم وجود داره نمیدونم توهم زده بودم یا نه ولی شنیدم یکی رو صدا کرد با صدای خودم و اون هم شنید...و داشت منو نگاه میکرد من مونده بودم آقای
کارتن خواب بزرگ - تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 6:21
باد میرود جاده میرود اتومبیل ها میروند قطار میرود و تو میروی همه میروند به جز من همه در فرداهایشان سیر میکنند به جز من منی که نمیتوانم دل از تو و گذشته بکنم زندگی میرود گذشته هر لحظه دورتر میشود و من هر لحظه از زندگی دورتر همه چیز در حال حرکت است دیروز کلاهم را هم باد برد حتی کلاهم هم رفت میدانی
نامش را نگفت - تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 6:21
به نظر دختر بود از آنهایی که موهایش را نمیبافت حوصله هیچکس را نداشت دنیایش از دنیای مردم زمین جدا بود از دور می آمد چقدر جالب بود لباسش با من ست بود این طرف ها ندیده بودمش مال این حوالی نبود او دختر بود نه یک دختر معمولی نمیدانم من از دور دیدمش نمیدانم... ولی به نظرم عطرش از بهشت بود... و چقدر سریع ...
من هیچ نبودم - تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 6:21
من شاعر نبودم حتی نویسنده هم نبودم من هیچ نبودم تا وقتی که عاشق شدم عاشق شدم...عشقی که هفته ها طول کشید و در این مدت من همه چیز شدم نویسنده شاعر بااحساس هنرمند عکاس ولی ای کاش عاشق نمیشدم عشق که توان گفتنش را نداشته باشی نتوانی حسش کنی فقط زیر باران ها لمسش کنی چه فایده فقط تو میمانی و یک من افسرده ...
هنوز - تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 6:21
هنوز هنوز پنجره را به بهانه بوی تو باز گذاشته ام هنوز قاب عکس دو نفره مان را به بهانه بازگشت تو پاک میکنم هنوز شمعدانی ها را به یاد تو آب میدهم میدانی اصلا هنوز نوروز را به بهانه تو جشن میگیرم هفت سینش را با عشق تو میچینم هنوز هنوز رد اشک های آن شبی که رفتی روی بالشت جا مانده اشک هایی که اشک نبود
تو به پای من و من به پای او افتادم - تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 2:09
تو من را دوست داشتی من او را اون دیگری را دیگری دیگری را ... و همینطور ادامه داشت تو به پای من افتادی من به پای او او به پای دیگری تو برای من از پیش دیگری رفتی من برای اون از پیش تو رفتم و او برای دیگری از پیش من رفت این مزخرف ترین قانون دنیاست... مثل دومینو تو به من ضربه میزنی من به او و او به دیگر...
دیوار - تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 2:09
این روزها حس میکنم هر مطلبی که مینویسم برمیگرده به خودم حس میکنم یا کسی میخونه و بدون هیچ حسی رد میشه ازش یا فقط باز میکنه وبلاگ رو و میبنده حداقل تو این پست بگید که هستید تا من بدونم ! با تشکر آقای ربات - حس میکنم دارم با دیوار حرف میزنم !
ریاضیات و دنیای اسرارآمیز - تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 2:09
دنیای ریاضیات خیلی دنیای عجیب و فوق العاده اییه حداقل برای من تو این چند ماه سعی کردم هر هفته یه بخش از ریاضیات رو بخونم و هر هفته هر چیزی که میخوندم رو یاد بگیرم و این باعث شده بود من درگیر مسئله ها بشم باهاشون ور برم و خلاصه غرق بشم توی اون بخش از ریاضی اول از دنباله ها شروع کردم شب و روزم شده بود...
بغض اسفند - تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 2:09
در واقع من خیلی وقتا بغض میکنم ولی وقتی نگاه میکنم و میبینم همه عکسامو سیاه و سفید میگیرم وقتی حق ندارم شاد باشم وقتی زندگی برای من اینقدر بد میگذره بغضم بد میشه درست مثل این بغض های اسفندی بغض نه برای اینکه کودک بودم و اسباب بازی مورد علاقه ام شکست ... نه... بغض برای اینکه دیروز زندگی ضربه ایی به م...
سکانس آخر - تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 10:33
در حقیقت آدمى در یک سکانس از زندگى اش گیر مى کند و بعد دیگر مهم نیست که تا کجا پیش مى رود... تا هر جایى که برود، تا هر جایى باز هم با یک چشم بر هم زدن برمى گردد به همان سکانس، به همان سال، به همان روز، همان ساعت، همان لحظه و پیر شدن انسان از همین لحظه شروع مى شود. و این به بعد همه سکانس ها تکراری می...
مهندس - تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 10:33
بنای هستی بر مبنای هندسه بنا شده است "گالیله" آری بنای هستی بر مبنای هندسه بنا شده است و کسی که هندسه بنداند یعنی مهندس است ! و کسی که عاشق هندسه باشد..... امروز 5 اسفند ، روز بزرگداشت خواجه نصیرالدین طوسی و روز مهندس رو به همه دوستای مهندسم و حتی غیر مهندسم تبریک میگم ! آقای ربات - تو مهندس لحظه ها...
تو نیا من هم زیاد منتظرت نمیمانم - تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 10:33
اینکه تو نیایی یک سر داستان است و اینکه من تا کی منتظرت خواهم ماند داستان دیگری میدانی؛ من همیشه سخت دل میکندم از هرچیزی از شکلاتهایم از مامان وقتی مرا میگذاشت مدرسه از پارک وقتی موقع برگشتن میشد حتی از خانه وقتی میرفتم مسافرت اینبار من زیاد منتظر نخواهم ماند مثلا آنقدر که دیگر هیچ وقت توی خیابانهای...
تنها با من - تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 10:33
بچه که بودم از تنهایی و تنها ماندن و تنها خوابیدن میترسیدم بزرگتر که شدم فهمیدم من تنها نیستم او همه جا با من خواهد بود در خواب در بیداری هیولای درون من همیشه کنار من بود نه میشد از آن جدا شد و نه میشد تحملش کرد فقط میشد به آن عادت کرد و من نیز چنین کردم حال با هم دوست شده ایم در خیابان ها و پارک ها...
یه شب یه نیمه شب - تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 10:33
بالاخره یه شب یه نیمه شب اون تیکه از زندگیم که به من مربوطه اون تیکه که حق منه بالاخره میرسه به دستم بالاخره حقم رو میگیرم از زندگی اون تیکه اش رو که مال منه و هیچکس نمیتونه و نباید ازم بگیره اون تیکه که حق منه و به هیچکس مربوط نیس من با اون تیکه چیکار میکنم میدونی اون شب که اون تیکه به دستم برسه یه...
سخت... - تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 10:33
همه یک روزبه گذشته برمیگردیمبرای کسانی که دوستمان داشتندو ما رهایشان کردیمسخت خواهیم گریست!
اینکه کاری نکنی - تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 10:33
به نظرم اینکه کاری نکنی بی منطق ترین کار دنیاس نه کار نه بی منطق ترین حرف دنیا که هیچوقت نتونستم اثباتش کنم یه آدم هیچوقت نمیتونه کاری نکنه حتی وقتی کاری نمیکنه داره نفس میکشه و یعنی داره کار میکنه و اگه نفس نکشه هم آدم نیست حتی اگه نفس هم نکشه میمیره و این خودش یه کاره پس چرا بازم خیلیا میگن میخوای...
همه چیز از آنجا شروع شد : وقتی من مردم - تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 10:33
داشتم راه میرفتم که نمیدونم یکی ناخواسته به من هل داده شد و من بی هوا خوردم به گوشه یه دیوار و من مردم آره به همین سادگی :) من دنبال یه بهانه کوچیک برای مردن بودم که پیدا کرده بودم پس بهترین فرصت همون موقع بود که از دید ها پنهان بشم که دیگه هیچوقت اون قبلی نشم من دنبال یه بهانه بودم که بمیرم و دوبار...
بخش جدید : دفتر شعر - تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 10:33
گفته بودم شعر میخوانم آری و این لذت بخش ترین کار دنیاس حالا میخواهم در یک گوشه از وبلاگ که تازه درستش کردم همه متن هایی که خیلی دوستشان دارم را بنویسم و یادگاری بگذارم برای آینده.. با عنوان "دفتر شعر " امیدوارم که خوشتون بیاد. آقای ربات - دفتر شعر

برچسب‌های محبوب

23 مهر | من همینم | کفش هایم | من میخوام تغییر کنم