غزل های دم صبحی...
-
تاریخ: 1396/1/15 ساعت: 17:55
کاش میتوانستم قبول کنمدوست داشته نشدن را پس زده شدن را کاش میشد باور کنم هوای آفتابی را کاش میشد از پیله تاریکی بیرون بیایم کاش میشد کاش کاش کاش کاش کاش تا صبح کاش کاش نمیکردم و میرفتم پی کارم کاش اصلا هیچوقت نمیشنیدم آن غزل های دم صبح را و با صدای خوش غزل بیدار نمیشدم کاش هیچوقت.... کاش گول نمیخورد
چرا اینگونه بود؟
-
تاریخ: 1396/1/15 ساعت: 17:55
داشتم میرفتم از خیابان همیشگی هوای بارانی یک موسیقی ملایم در گوشم میپیچید ناگهان چیزی توجه مرا به خودش جلب کرد یک نفر چند قدم از من جلوتر راه میرفت خواستم بروم آنطرف خیابان که ناگهان آن هم آمد به آن طرف با همان سرعت اصلا با هم شروع کردیم به رفتن به آنسوی خیابان کمی که توجه کردم قدم هایمان هم با هم ه
بهار : بهار
-
تاریخ: 1396/1/6 ساعت: 12:53
صدایش را میشنوی ؟ او آمده بیدار شو علی ... بهار آمده بهار اینجاست... بهاری به زیبایی 18 بهاری که گذشت صدایش را میشنوی ؟ پرنده ها صدای بهار را چهچه میزنند باران .. با آن ناز و ادایی که به زمین میرسد شکوفه ها.. بهار آمده میگفت اسفند همدیگر را میبینیم میگفت این اسفندی که من میبینم تا آخرین لحظه میبا
انتظار زجر آور
-
تاریخ: 1396/1/6 ساعت: 12:53
دیشب خواب دیدم در حال سقوطم از عمق آسمان ها اما چتر نجات داشتم نزدیک تر که شدم چتر نجات را زدم ، خوشبختانه روشن شد :) سرعتم کم شده بود میشد چند دقیقه ایی تمام زمین را ببینم از دور چقدر جنگل ها سبز بود آب ها آبی بود ابرها ... از دور چقدر آدم ها کوچک بودند داشتم نزدیک میشدم به زمین خوشحال شدم...
ترس مرموز
-
تاریخ: 1396/1/6 ساعت: 12:53
نمیدانم چه خبر شده فقط میدانم این روزها آن زنگ ها آن شماره های ناشناس مرموز تعدادشان بیشتر شده شاید یکی از آنها تویی... وقتی جایی در مجلسی اثری از تو میبینم به راحتی میخندم و میگویم همه چیز تمام شده فراموشش کردم اما من هنوز دلخوش این شماره های مرموزم که یکی از آنها تو باشی من عاشق کسی هستم که
کنترل یک بیماریه
-
تاریخ: 1396/1/6 ساعت: 12:53
نرو نکن انجامش نده دست نزن من زندگی تو رو کنترل میکنم تو هیچ اختیاری تو زندگیت و اداره اون نداری سعی نکن تو هیچی نداری از خودت تو بی ارزشی یه پیاده بی ارزش تو شطرنج میفهمی ؟ دست بکش عقب تر برو یه گوشه تاریک تو این جهان جای تو هستش پشت سایه ها من همیشه دنبالتم همیشه حواسم به کارایی که میکنی هست
باز شب شد
-
تاریخ: 1396/1/6 ساعت: 12:53
باز شب شد همه بیدار شدیم به یاد درد هایی که هیچوقت نخوابیدند باز شب شد باز بیدار شدیم با صدای باران با صدای غریب اذان با رعد و برق وحشی با زوزه گرگ باز شب شد و بیدار شدیم بیدار شدیم و چراغ ها خاموش شدند بیدار شدیم و اشتباهات شروع شدند باز شب شد همه به یاد قصه هایی که هیچوقت به سر نرسید به یاد خاطر
خانه خاله
-
تاریخ: 1396/1/6 ساعت: 12:53
خانه خاله ام را خیلی دوست دارم بوی کودکی ام را میدهد هیچوقت دکورش تغییر نکرد چیدمان مبل ها حتی سقفی که چکه میکرد حیاطش همه چیز مانند دوران کودکی ام است درست مثل یک موزه هیچ چیز حتی تکان هم نخورده فقط تمیز و گردگیری شده هر صبح اول وقت :) و خاله بیچاره من هرروز سال را تکرار میکند برای گذشتن برای
عاشق دیوانه
-
تاریخ: 1396/1/6 ساعت: 12:53
خب من هم آدمم دیگر.. عاشق میشوم اما از شانس بدم عاشق کسی شدم که عاشق کس دیگری بود من تحمل میکردم در هر جمله اش قربان صدقه او میرفت اما من من احمق باز هم محو چشم هایش میشدم عاشق آن دریای طوفانی چشمانش شده بودم من چقدر ساده عاشق آن میمی شدم که آخر هر عزیز اضافه میکرد آخر اسمم آخر دنیا... چقدر ساده در
کاش میشد
-
تاریخ: 1396/1/6 ساعت: 12:53
من زندگی را در چشمانی یافتم که در انتظار موج های دریا بود من گذشته ام را برای گیسوانی دفن کردم که شب ها در باد میرقصیدند با هر نت موسیقی با هر صدای ساز من عشق را در کنار کسی پیدا کردم که من عاشقش بودم اما او.... او همچنان در انتظار موج های دریا بود رها بود آزاد بودن را میخواست نمیدانست حتی دریا هم ا
یک فردای دیگر : یک شنبه
-
تاریخ: 1396/1/6 ساعت: 12:53
بعضی وقت ها میشینم و با خودم فکر میکنم به جمعه روز قبل به هفته ایی که باز هم کم کاری کردم خیلی جالب و شاید احمقانه است روی میزت کلی کار و پروژه ریخته باشد و تو بشینی و فقط نگاه کنی نگاه کنی... هیچ کاری هم نکنی بعضی وقت ها به باران حسودی ام میشود چه بخواهد و چه نخواهد باید ببارد کاش من هم اینگونه
به رویت نیاوردم...
-
تاریخ: 1396/1/6 ساعت: 12:53
من فهمیده بودم فهمیده بودم که پای دیگری در میان است فهمیده بودم وقت رفتن شده ببین من از همان زمانی که صدایت کردم و گفتی بله فهمیدم به دیگری گفتی جانم ببین من درست وقتی که خداحافظی کردی و مدت ها آنلاین بودی فهمیدم...فهمیدم من فهمیده بودم ولی به رویت نیاوردم چون نمیخواستم خجالت بکشی دلم برایت میسوخت
یک روز مانده
-
تاریخ: 1395/12/30 ساعت: 15:06
تقریبا یک روز مانده یک روز فرصت داری تا نگاه کنی به من به چشمانم به سالی که بد گذشت یک روز دیگر فرصت داری تا علی را در آغوش بگیری علی سال 95 را و با همه اشتباهاتش رهایش کنی علی دیگر باید ساخت یک روز دیگر مانده از سال 95 کاری به 95 یا کاری به کبیسه بودنش ندارم 95 بد گذشت چون مقصرش خودم بودم همان
قصه من تنهایی بود
-
تاریخ: 1395/12/30 ساعت: 15:06
میدانم خوب میدانم قصه من یکی بود یکی نبود .. نبود میدانم قصه من هیچوقت زیر گنبد کبود نبود خوب میدانم آسمان شهر من رنگی نبود میدانم قصه من سیاه - سفید - قرمز یا آبی نبود میدانم خوب میدانم آخر قصه من خاکستری است قصه من به سر نمیرسد کلاغ به خانه اش میرسد اما من نه اینجایی که ایستاده ام را ببین خیلی
علی
-
تاریخ: 1395/12/29 ساعت: 8:03
من علی ام این اسمیه که بابای خدابیامرزم و مامانم روم گذاشتن 19 سالمه ولی انگار 190 سالمه... روزامو ماه ها سال هامو با کامپیوتر گذروندم و میگذرونم اسم مستعارم آقای رباته چون نمیخوام تو فضای مجازی زیاد با اسم واقعیم باشم عینکی نیستم ولی دوست دارم عینک بزنم چون یه حس خوبی بهم دست میده مثل این بچه د
قانون Atwood
-
تاریخ: 1395/12/27 ساعت: 18:56
هر وقت این امکان وجود داشته باشه که چیزی با جاوا اسکریپت نوشته بشه قطعا با جاوا اسکریپت نوشته خواهد شد ! پ.ن : این قانون اهمین جاوا اسکریپت رو بیان میکنه :)
خواب
-
تاریخ: 1395/12/27 ساعت: 18:56
سلام خیلی وقته ننوشته بودم با خودم قهر بودم حالا بنا به دلایلی... :) الانم آشتی نیستم فقط اومدم بنویسم بلکه آروم تر بشم نمیدونم چی بگم بله من او را رها کردم تا او خود را دریابد و چقدر سخت است عزیزترینت را رها کنی اما من آنقدر او را دوست دارم که او را رها میکنم برای همیشه رها از تمام بند ها و زنجیر
یک جور دیگر
-
تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 6:21
سال جدید نزدیکه خودمونیم ولی امسال خیلی سال بدی بود حداقل برای من که اینطور بود یعنی از اولش که بشینم بهش فکر کنم قطره قطره اشکه که از چشمام میریزه اشک برای اینکه چی میشد اگه من این 365 روز رو زندگی نکنم چی میشد اگه من 365 روز میخوابیدم ولی هر چی که بود گذشت باید پاشم باید دوباره راه بیوفتم به ی
آقای ربات : جوکر
-
تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 6:21
بعضی وقتا از پوچی این زندگی لذت میبرم با خودم فکر میکنم همچین پوچ پوچ هم نیست با کلی جذابیت و رمز آلود بودن نمیشه گفت زندگی پوچه زندگی یه جور بازیه کسی برنده اس که از قواعد بازی بیشتر بدونه و قواعد این بازی چیزی نیست به جز دانش و تو این بازی زندگی من ترجیح دادم نقش جوکر بازی باشم اگه چیزی رو یاد دا
دفترشعر : روزهای نارنجی
-
تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 6:21
سلام به همگی یه مجموعه دیگه از بهترین شعر ها و جمله هایی که این هفته خوندم هم به دفتر شعر اضافه میشه امیدوارم که لذت ببرید این مجموعه : روزهای نارنجی بیخیال نداشته هایت بیخیال غصه هایت بیخیال هر چه که تو را ناآرام میکند عشق را ، زندگی را ، بودن را بچش و ببین و لمس کن خدا با ماست ... کاش میشد برو